شیاف اشتباهی

وای خدایا نیم ساعت پیش بیدار شدم دخترم تب شدیدی داشت عجله کردم به جای شیاف استامینوفن شیاف دیفلوفناک گذاشتم بجای نصفش دوسوم گذاشتم. 

حالام نگران نتیجه ام تبش همچنان به جاس. 

نمیدونم چکار کنم. 

خداکنه باباش زودتر بیاد


پانوشت: خداروشکر به خیر گذشت همون شیاف تبشو پایین اورد. حالش بهتره ولی نمیدونم چرا خیلی به غذا بی میله. 

♥ شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 6:8 توسط تنهاترین معلم

گریه کردم

شاید باورتون نشه ولی دارم الان بخاطر مرگ دختری گریه میکنم که نمیشناختمش. 

دختری که پدرش با تبر کشتش. 

مث همیشه یه غیرت بی جا یه تصمیم احمقانه. 

خب لعنتیا وقتی شرایط ازدواجو واسه جوونا فراهم نمیکنین به هزار راه کشیده میشن. 

توقع دارین با نیازاشون چکار کنن؟

توی پدر که نتونستی محبت دخترتو تامین کنی رگ غیرتتم بخوابون. 

حالم بده دلم میخواد یه دل سیر برا دخترای سرزمینم گریه کنم. 

به حال همچین سرزمینی بایدم گریست. 

که از احساس پاک یه دختر سواستفاده ی جنسی میشه و تهش میشه اتفاقاتی مث ریحانه و رومینا.

امروز که اومدم وبلاگو باز کنم تو تیتر اخبار گوگل خبر ریحانه رو که دیدم فقط اشکام میریخت. 

مگه میشه یه مرد اینقد... 

غیرتو باید دار زد تو این مملکت که فقط جلو یه زن خودنمایی میکنه... باید دار زد...

پانوشت: البته اینم  بگما ما توی همین مملکت یه شهری داریم که اسمشو نیارم دختره تو خونه باباش باردار شده میگن زیر درخت انگور خوابیده.

بعدم پدر دختر انگار نه انگار شوهرش داد رفت. 

نمیدونم واقعا چی بگم؟

نه اینوری نه اونوری بابا یه حد تعادلی داشته باشین. 

♥ پنجشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 14:48 توسط تنهاترین معلم

فداکاری

دیشب تا اذون صبح حکم بازی میکردم بی خوابی زده بود به سرم بعد اذون خوابیدم نیم ساعت پیش میخواست بره سرکار بیدارم کرد گفت بیدار نمیشی یه چایی باهم بخوریم.

با اینکه خوابم شیرین بود دلم نیومدم بعد مدتها خواسته یه چایی قبل سرکار رفتنش بخوریم بیدار نشم. 

بیدار شدم یه ابی به سر و صورت زدمو با کلی عشق فرستادمش سرکار. 

چه خوبه فداکاری ادم به خودش افتخار میکنه

راستی دیشب رفتیم یک کیلو گوشت بخریم یارو نصف لش یه گوسفندو داد فکم افتاد. شوهرم میگه من پول ندارم میگه فدای سرت بعدا بیار​​​​​​ینی من لال شده بودم. 

روم نشد بگم ماه بعدم پنج تومن قرض داریم اوضامون همینه

 

♥ چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 10:38 توسط تنهاترین معلم

بخند عزیزم بخند

چقدر زندگی چیز عجیبیه. 

تمام وقتو سلامتیتو میذاری پول دربیاری. 

باز همه ی پولتو میدی سلامتی از دست رفتتو به دست بیاری. 

نه وقتی سالمی و بی پول خوشحالی 

نه وقتی مریضی و پولدار

یاد نگرفتیم قله هدف نیست این مسیره که به هدف معنی میده. 

از مسیر زندگیتون لذت ببرین. 

یه چایی کنار همسرتون میتونه بزرگترین خوشبختی دنیا باشه. 

یه لیوان اب دست پدر مادر دادن میتونه بالاترین سعادت باشه. 

یه لبخند فرزندت میتونه بزرگترین رضایت باشه. 

زندگیو سختش نکنیم. 

هرجایی با هر شرایطی یه بهوونه پیدا کن تا بخندی. 

اگه 1000تا دلیل واسه نخندیدن هست دلیل نمیشه تو اون یه دلیلی که واسه خنده هستو نبینی. 

بخند تا دنیا بهت بخنده. 

بخند دیگه ای بابا حتمی باید زور رو سرت باشه.

♥ سه شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 17:39 توسط تنهاترین معلم

خاطرات مجردی

خنده داره تو زندگیم کساییو که عاشقانه دوست داشتم خیلی یادم نیست ولی کسایی که دوستم داشتن حتی اگه در حد جواب سلام دادن میشناختمشون یادمه.

چه ذهن احمقی دارم من. 

یادمه یه استادی داشتم استاد تکواندوم بود واقعا عاشقش بودم تمام شارژمو زنگ میزدم بهش صداشو بشنوم یه کلمه حرف نمیزدم فقط دوست داشتم اون حرف بزنه. 

یادمه تمام پول تو جیبیامو جمع کردم رفتم برا تولدش یه دیوان حافظ مصور و یه دسته گل رز خریدم اون موقع واسه من خیلی پول بود.بعدم من خیلی پول تو جیبیم کم بود دبیرستان بودم.

بعدها که وارد دانشگاه شدم کلا یادم رفتش یه بار اومد شهری که درس میخوندم دیدنم باورم نمیشد اینقد عوض شده باشه با ارایش غلیظ و یه شال که موهاش دیده میشد کلا مهرش از دلم رفت. اخه تو باشگاه همیشه تیپ مشکی داشت یه مقنعه که فقط ریشه موهاش دیده میشد و یه تیپ ورزشکاری بدون ارایش. اون همه مردن براش در کسری از ثانیه نابود شد. 

اما یادمه یکی از فامیلامون منو خیلی دوسم داشت سالی یه بار میدیدمش ایام محرم اخه شهرستان بودن یه بار شمارمو گیر اورده بود پیام داد بیاد خواستگاری نقره داغش کردم.

دیگه خبری ازش نشد ولی هنوزم گاهی یادش میفتم. 

چرا من اینجوریم. 

ازین دست خاطرات احمقانه زیاد دارم. 

من بزرگترین اشتباهم تو دوران مجردیم رفتن به یه کافی شاپ برای گرفتن جزوم بوده ولی خاطرات این مدلی زیاد تو ذهنم مونده. 

♥ سه شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 13:16 توسط تنهاترین معلم

دوست داشته شدن

دلم گرفته. 

چرا حذف کردن آدمی که دوست داره از زندگیت اینقد سخته. 

مخصوصا که مدام ببینیش.

♥ دوشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 20:37 توسط تنهاترین معلم

تمیزکاری

از وقتی اومده بودم هیچ کار نکرده بودم. 

خونه شهر شام بود ولی امروز حسابی ترکوندم از وقتی از خواب بیدار شدم ینی 9صبح مشغولم. 

الان نشستم یه نفس بگیرم. 

خیلی خوبه خونه رو که تمیز میکنی همه جا رنگ تمیزی داره بعد یه چایی برا خودت میریزی به خودت میگی دمت گرم بابا تو دیگه کی هستی

♥ دوشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 14:1 توسط تنهاترین معلم

مزیت سفر

رفتن مشهد این سری این مزیتو داشت که بفهمم چقد زندگیمو دوست دارم. 

و چقد کنارشون ارومم. 

خدایا شکرت 

♥ یکشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 21:29 توسط تنهاترین معلم

یعنی هیچ جا خونه ی نازنینم نمیشه. چقد این کاناپه خوبه که روش دراز میکشمو تلویزیون میبینم. مخصوصا که باد اسپیلتم نوازشت کنه دیگه هیچی نمیخوای تو این هوای گرم. خدایا شکرت چه خونه ی خوبی دارم. خداروشکر که برگشتم خونه
♥ شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 23:30 توسط تنهاترین معلم

سوزش پوست

وای خدایا امشب از روستا اومدیم به قدری پوستم خراب شده که فقط دوست دارم برم خونه استراحت کنم بهتر شه. 

امشب خونه خواهرم مهمون بودیم رفتم دوش گرفتمو کرم  Qv گذاشتم اما هنوزم سوز داره. خوابم نمیبره.

تا کی باید این عوارضو تحمل کنم شهید شدم خدا... 

♥ جمعه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 2:55 توسط تنهاترین معلم

جواب اقای م ح س ن

اقای محسن 

من نه بوشهری ام نه ادرس وبلاگتونو دارم که بیام پیامتونو جواب بدم. 

شرمنده

♥ پنجشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 12:22 توسط تنهاترین معلم

رنگ

ای وای دیروز موهامو رنگ کردم قرار بود شرابی بشه بنفش شد. 

فک کن اونم بنفش بادمجونی‌ البته قشنگ شده ولی فروشندهه گفت شرابی روشن میشه رو موهای من

♥ چهارشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 11:17 توسط تنهاترین معلم

ازدواج

چقد زیاد شدن مردایی که دنبال زن بی خرج میگردنو زنانی که دنبال مرد پولدار و با مسئولیت. 

نه اینا به نتیجه میرسن نه اونا. 

کاش میفهمیدن باید اولویتشونو عوض کنن. 

نباید از یه مرد برا اینکه بفهمی عرضه داره یا نه ازش درخواست شارژ کرد و نباید از یه زن برا اینکه بفهمی زن زندگی هست یانه توقع داشت هیچی نخواد.

به نظر من بهترین ازدواج ازدواجیه که تحت نظر خانواده ها و با شناخت انجام بشه. 

یه دوست خوب دارم که طفلی اهل بهبهانه تو ارشد همکلاس بودیم چون ادامه تحصیل داده خواستگاراشو اون موقع رد کرده و بعدشم که موردای مناسب نبوده خلاصه الان در شرف 40سالگیه و میگه همه تو شهرشون دنبال دختر شاغل میگردن وقتی سنش بالاس. 

خیلی سخته اینقد دوسش دارم. 

گاهی میگم کاش من مرد بودم باهاش ازدواج میکردم. 

حیف اون دختر​​​​​​

شوهرم میگفت برا برادرشوهرم که جداشده ازش خواستگاری کنم گوشه دادم بهش دیدم ناراحت میشه چون بچه داره طرف. دیگه بی خیال شدم.

خدایا یه شوهر خوب با اخلاق مهربون براش پیدا کن. 

بیاد ور دل خودم دلم براش یه ذره شده. 

♥ دوشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 14:35 توسط تنهاترین معلم

سوختم خاکسترم را باد برد

وای خدایا سوختم کباب شدم. 

رفتیم امروز روستای مادرشوهرم حاج خانوم خونه شونو مشهد دادن اجاره رفتن یه زمین خریدن تو روستاشون دارن باغ درست میکنن. 

خونه شون گچ شده بود اما هنوز فرش نشده بود منم که به خاک حساس پدرم در اومد. صورتو دستام قلوه قلوه شده. 

یعنی باورتون نمیشه چی شدم. 

دیگه طاقت نیاوردم اومدیم شهر برا اولین بار امشب اقامون یه جاست ما یه جا البته به جز سرکارش.

خیلی سخته زندگی تو روستا. خدا صبرشون بده. 

♥ شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 21:26 توسط تنهاترین معلم

همدردی

به لطف خدا و دعای دوستان حال مامانم بهتره.

ممنون که همدردی کردین. 

امیدوارم همه ی مامانا سالم باشن. 

♥ شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 14:36 توسط تنهاترین معلم

حال این روزام

دیروز تا رسیدیم مشهد رفتیم خونه مامانم. مامانم خورده بود زمین تو خیابون تو جدول سیمانی داغون شده بود اعصابم بهم ریخت کاسه ی چشمش لبش چونش. زانوش جفت دستاش خیلی بد بود خیلی.

دعا کنین براش. 

♥ جمعه شانزدهم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 12:8 توسط تنهاترین معلم

غذای روح

دقت کردین چقد تشخیص خوب از بد سخت شده؟

والا من که دست از سر سیاست برداشتم هرچی بیشتر میخوندم بیشتر گیج میشدم بنظرم دلیل گیج شدنم تاریخ ضعیفمه.

مادر یکی از شاگردام خیلی پیگیر اخبار بود یه بار ازش پرسیدم چرا اخبار نگاه میکنین وقتی نمیتونین موثر باشین. گفت تاریخ داره تکرار میشه وقتی اخبارو میبینی میتونی اینده رو حدس بزنی من هیچ وقت ازین زاویه نگاه نکرده بودم. 


راستی دیروز به یکی از شاگردام به اون یکی گفت علوم خوندی این یکی گفت برو بابا امروز میخونی ماه بعد یادت رفته بذار من همینا که امروز بلدی ببینم هفته ی بعد یادته. 

بهش گفتم تو امروز غذا میخوری من بیام ببینم ماه بعد نه همین فردا تو معدته پس چرا میخوری؟

گفتم درسم غذای روحته شاید تو اینا یادت نمیمونه ولی مغزت یاد میگیره تحلیل کنه و وقتی تو زندگی به یه مشکل بخوری راحت تر تصمیم میگیری. 

نمیدونم قانع شد یانه ولی ساکت شد... 

 

♥ چهارشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 12:2 توسط تنهاترین معلم

سحرخیز کی بودی تو

امروز صبح زود بیدار شدم یعنی ساعت هشت یه سر رفتیم پارک و ساعت نه برگشتیم ولی از وقتی برگشتیم بی حال خوابیدم انقد که هوا گرم بود. 

چقد بده زود بیدار شی

♥ چهارشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 10:55 توسط تنهاترین معلم

باروون

یه شاگرد داشتم قدیما خیلی آدم هدفمندی بود در راستای هدفش هرکاری میکرد. همون که یه بار واسه اینکه بهش درس بدم اومد دانشگاه شهرستانی که بودم که کتابو مرور کنم براش اونم شب امتحان.

خلاصه یادمه یه بار رفته بودم خونشون واسه کلاسش اخر کلاس بارون شدیدی گرفت گفت میخواین زنگ بزنم یکی از دوست پسرام بیان دنبالتون گفتم نه ممنون گفت میخواین خودمم میام گفتم نه ممنون یهو دیدم غیبش زد دو دقه بعد یه نایلون اورده تو سرم میکنه میگه بیاین حداقل سرتون خیس نمیشه. وای خدایا میتونین تصور کنین یه خانم چادری با کیف اداری و یه نایلون رو سرش زیر بارون شدید. 

انقد از دستش خندیدم که نگو. 

با اینکه با کاراش موافق نبودم ولی از راسخ بودنش خیلی خوشم میومد.

♥ سه شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 11:58 توسط تنهاترین معلم

قسط وام فراموش شده

زن عموی شوهرم به دیار باقی پیوست. 

اینکه باز مجبوریم تو این اوضاع کرونا بریم اونجا اصلا خوب نیست... 

نمیدونم چه کنم. 

تازه دیروز مامان زنگ زد گفت چرا قسط وامتونو نمیریزین گفتم ریختیم داغون شد. 

گویا اخر ماه پیش که ما حقوق گرفتیمو قسطو ریختیم مامان پیامک بانکو ندیده و پول وامو زده به زخم زندگیش حالام وام ما مونده و غصه برا مامان.

خیلی اعصابم خورد شد کاش دستم تو جیب خودم بود بدون اینکه شوهرم بفهمه پونصد تومنو میدادم مامان جوش نزنه. 

ای خدا...

مامان من اینهمه بچه بزرگ کرده و به جایی رسونده حالا باید برا پونصد تومن بمونه... تف به این روزگار... 

♥ سه شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 11:50 توسط تنهاترین معلم

ادم میمونه چی بگه

ینی دمم گرم من چه جوری زنده ام. 

از ده صبح یه بند کلاس داشتم الان شاگردام رفتن باز هشت کلاس دارم خدا اخریو بخیر کنه. 

هرچی میگی بابا یکی دوجلسه قبل امتحان تاثیر نداره وقت و پولتونو حروم نکنین اصرار میکنن توروخدا ادم میمونه بخدا. 

میدونم همینا پس فردا بچشون نمره نیاره میگن من بد درس دادم ولی چه کنم وقتی قسم میدن. 

اخه یه جلسه شب امتحان اونم ساعت هشت شب چه تاثیری تو امتحان میتونه داشته باشه؟؟

♥ دوشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 19:46 توسط تنهاترین معلم

جواب یکی از دوستان

یکی از دوستای عزیزم اینجا گفته بود من بد حجابم ولی بخدا اهل خدا و پیغمبر هستم و این حرفا. فکر کرده بود که اگه من بفهمم مثلا بدحجابه دوستیمون بهم میخوره. 

جان دلم مطمئن باش من نظرم این نیست که یه ادم بد حجاب اهل خدا نیست  یا مثلا من ازون بهترم. نه عزیزم همه ی ادما سعی میکنن یه رضایت نسبی از خودشون داشته باشن. قطعا ارامش ادمام حاصل همین رضایته و ارامشی که من از خوندن پستات میگیرم نشون میده که تو اهل خدا هستی.

من یک بار این اشتباهو کردم که کسیو از روی قیافه قضاوت کردم خدا انچنان زد پس کلم که دیگه هیچ وقت این اشتباهو تکرار نمیکنم. 

♥ دوشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 10:49 توسط تنهاترین معلم

خنگ بازی

هم اکنون عین این اسکولا با کلی خرید جلوی فروشگاه ایستادم تا جناب اقا بره ماشینشو بیاره اخه یکی نیست به من احمق بگه تو که این همه خرید داری پیاده نرو فروشگاه که حالا معطل شی. 

ای بابا

دخترمم هی خریدارو میکشه اینور میکشه اونور فکر میکنه چقدر مفیده کارش... 

♥ یکشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 21:42 توسط تنهاترین معلم

شلوار مچی

یادتونه گفتم خواهرم یه مانتو بهم هدیه داد خیلی دوسش دارم چون کاملا بلنده اما جلوش مدل داره و تقریبا تا روی زانومه یه روسری ام که خواهر دیگم روز تولدم بهم هدیه داده بود و شلوار لی که برای تو خونه خریده بودم اتفاقی باهم جور شد اخه شلوار لی که میگم پاچه هاش کش داره و خب ساق پام یکم دیده میشد وقتی یکم جابجا میشدم چون کش شلوارو بالا میکشه این بود که شوهرم خوشش اومده بود گفت برا تو خونه بخر حداقل ولی چون ست شد خوشش اومدو گفت بیرون بپوش. 

ولی اینکه پشت پام ممکن بود دیده بشه خیلی ازارم میداد تا اینکه به سرم زد کشاشو باز کردم و یه دوخت ساده پایینش رفتم. 

جالب تر از اولش شده به نظرم حداقل دیگه ساق پام دیده نمیشه.

حالا با خیال راحت تیپ جدیدمو میزنم خیلی حس خوبیه

♥ یکشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 15:42 توسط تنهاترین معلم

جواب اقا یا خانم سه نقطه

خودتونو گول میزنید فقط. این چه دینیه؟ تازه اخر بین دین و دل دین انتخاب میشه؟ در حالیکه خودتون میدونید ته این مکالمات چیه. با علم به این موضوع پیش میرید. فقط اخرش بابت دینداری به خودتون جایزه هم میدید


دوستی که این نظرو گذاشتی کاش ادرس میذاشتی که جوابتو پست نکنم. 

یعنی شما به هرکی سلام میکنین ته مکالمه جاده خاکیه؟

این چه طرز تفکریه. 

من دوستای خوبم کم ندارم که با حفظ فاصله از یه عضو خانواده مفیدتر بودن و وقت بی کسی دستمو گرفتن. 

من کسی که ببینم یه ذره حد خودشو نمیفهمه اصلا جواب نمیدم.

من از صحبت منظورم صحبت های انسانی بود فکر کنم شما اشتباه برداشت کردی. 

شمام سری بعد یا ادرس بذار یا نظر نده. 

بقیه مجبور نیستن نظرات شما رو بخونن. 

♥ یکشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 14:36 توسط تنهاترین معلم

خاطره اولین روزهای دانشگاه

یهو یاد روزای اول کارشناسی افتادم دقیق یادمه چهارشنبه بود. 

کلاسا از شنبه شروع شده بود و من چون عروسی داداشم بود از چهارشنبه رفتم. بابام باهام اومد ساعت 4تا6کلاس داشتم بابا بیرون منتظرم بود باز برگشتیم مشهد و شنبه دوباره باهام اومد و باز بعد کلاس برگشتیم مشهد مامانم گفت نمیخوای این بچه رو ول کنی اونجا خوابگاه داره ها. 

گفت حالا باشه فردا. درکش میکردم فرستادن دختر به دانشگاه شهرستان جزو عقایدش نبود ولی چون من بودم قبول کرد. میترسید خامم سادگی کنم. ولی من هرروز به خودم میگفتم اعتماد کردن بهت که اینجایی. 

یادمه اخرین روز که باهام اومد بهم گفت این سرویساس اگه موندی این شماره اژانسه گرفتم فکر پیاده روی و اینام نمیکنی اسه میری آسه میای. 

باخودم گفتم چه جهنمی یا خوابگاه یا دانشگاه. چقدر اونروز ناراحت بودم. 

بعدم که چون دیر رفته بودم اتاقا پر بود و یه اتاق طبقه سوم جای بچه های پیام نور بهم دادن. 

وارد که شدم یه دختره رو تخت ماسک گذاشته بود دراز کشیده بود تا بلند شد سکته کردم بعد فهمیدم چون دیر اومدم تختمو دادن به دوستاشون تو لحظه ی اول مجبور شدم برم سزپرستیو بیارم که حقمو بگیرم و این شد که باهام دشمن شدن. 

دخترای خوبی نبودن. اهل دوست پسر و ولگردی. 

من که نماز میخوندم مسخرم میکردن. حرفای بدی میزدن بهم ولی من نشنید میگرفتم سعی میکردم با هم صحبتی ارزش خودمو پایین نیارم. 

جلسه بعد کلاس شیش تا دختر تو کلاسمون بودن که خیلی باهم میگفتن میخندیدن تو خوابگاه ما بودن ازشون پرسیدم کدوم اتاقن که برم جزوه های عقب مونده رو بگیرم. 

شب وقتی رفتم اتاقشون از دیدن اتاقشون گریم گرفته بود چه جو خوب و مثبتی داشت. 

دعوتم کردن به چای و وقتی از مشکلاتم با اتاق جدید گفتم دلشون سوخت. منم از موقعیت استفاده کردمو گفتم میشه من بیام اتاق شما حاضرم رو زمین بخوابم هرکار بگین بکنم ولی اینجا باشم. 

پنج نفرشون قبول کرد به جز یکیشون که الان دوست صمیمیمه. 

یادش بخیر. چقدر سختی کشیدم تا رضایتشو گرفتم. 

ولی هنوزم باهاشون رفیقم تمام چهار سالو باهم بودیم هنوزم گاهی دور هم جمع میشیم. 

خدایا شکرت به خاطر دوستای خوبم. 

 

♥ یکشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 11:32 توسط تنهاترین معلم

خسته شدم ازین ادما

خدایا خیلی دلم گرفته. 

من نمیخواستم التماس کنه تو دیدی ولی اون نمیفهمید. 

خدایا مهر این فضای  مجازیو از من بگیر دیگه خسته شدم. 

از دیدن خرد شدن ادما خسته شدم. 

یه زمانی میگفتی متاهلی طرف دستو پاشو جمع میکرد الان میگی متاهلی میگه شرایطتو بگو یعنی چی؟؟؟؟

خدایا من خسته ام من نمیخوام تو این جامعه زندگی کنم. 

کاش من مال زمان قاجار بودم یا یه زمانی دورتر. 

زمانی که رابطه ها حرمت داشت. 

فرق بود بین بقال و شوهر. 

نمیدونم چقد دیگه میتونم دووم بیارم... 

♥ یکشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 0:54 توسط تنهاترین معلم

من بد روزگارم

من ادم بدی ام. خیلی بد تا حالا دل خیلیارو شکستم. 

عین مرگ یاد ندارم همون اول به یه نفر رو ندم. 

خیلی قشنگ حرف میزنم فک میکنم همونطور که تو دل من اون یه دوست اجتماعیه تو دل اونم همینه. 

وقتی که حرف دلشو میزنه برای همیشه میذارمش کنار. 

هی التماس برای اینکه عین قبل باشیم ولی من سنگدل... 

خدا لعنتم کنه که نمیفهمم دل ادما از دین من ارزشمندتره... 

خدایا منو ببخش اگه دل بنده هاتو شکستم تو که بهتر از من میشناسیشون. خودت ارومشون کن... 

♥ شنبه دهم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 23:12 توسط تنهاترین معلم

ورق

با همه ی اینکه بازی حکم خیلی خوب وقت بیکاری منو پر میکرد ولی چون چشام داره ضعیف میشه و به اعتیاد تبدیل شده دارم پاکش میکنم. 

امیدوارم راحت با نبودش کنار بیام خیلی سخته میدونم. 

♥ جمعه نهم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 16:36 توسط تنهاترین معلم

الکی خوش

عصری کلاس داشتم ساعت پنج نیومد خوشحال شدم خوابیدم ساعت شیش بیدار شدم زنگ زدم گفت چرا نیومد گفت رفته بازی دیر اومده گفتم بیاد اومد درس دادم رفت.

داشتم فکر میکردم من از اومدن شاگردامم خوشحال میشم از نیومدنشونم بعد که بیشتر فکر کردم دیدم من کلا از همه چی خوشحالم الکی خوشم کلا. 

میخوابم تا لنگ ظهر خوشحالم که چقد استراحت کاملی کردم بیدار میشم صبح زود خوشحالم که سحرخیزم کلا الکی خوشم ها.

بچه های دانشگاه همیشه میگفتن ولی امروز به معنای واقعی بهش رسیدم. 

♥ پنجشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 23:4 توسط تنهاترین معلم