درگیر شدم رفت

دیروز رفتم گوشت و مرغ گرفتم برا آخر هفته پنیر و کره هم گرفتم دو مدل شیرینی و نون خرمایی هم گرفتم برا پذیرایی بعد با خودم گفتم خانواده همسرم وقتی بیان بعد دو سال ببینن من کلی وسیله جدید خریدم اوضاع خورد و خوراک عالیه و یخچال پره با خودشون چی فکر میکنن.

نکنه فکر کنن من با کسی رفیق شدم که داره ساپورتم می‌کنه.چمیدونم چه فکرای احمقانه ای امروز تو ذهنم اومد.

آخه قبل این هروقت من میخواستم وسیله ای بخرم شوهرم می‌گفت نمیخواداز وقتی نیست من کلی از وسیله ها رو رد کردم و جدید گرفتم.

ولی خانواده شوهرم ندیدن که.

ذهنم عجیب مشغول شده.یکی بیاد منو آروم کنه با این وضعیت فکر نکنم دیه رو بدن به منباید مهرمو اجرا بذارم.

♥ دوشنبه سی ام مهر ۱۴۰۳ ساعت 18:34 توسط تنهاترین معلم

یکی

رفتم توی نظرات گذشته ببینم شخصی که با عنوان یکی پیام گذاشته چه شخصیتی داره و من می‌شناسمش یانه که در کمال تعجب دیدم چه دوستای خوبی قبلاً اینجا داشتم.

حالا بجز ایشون که خیلی به من لطف داشتن و نظرات پخته و کاملی دادن که نشون میده یه آدم پخته و بالغ حدود سن پنجاه سال هستن افراد دیگه ای هم بودن که انقد من نرفتم دیگه نیومدن و چقد دلم گرفت.

کلا مدل من همینه با اینکه یاد دوستام میفتم بهشون زنگ نمیزنم پیام نمیدم و این باعث میشه از دستشون بدم.

به جز همون چند تایی که با همین اخلاق گند منو پذیرفتن تقریبا همه ی دوستامو از دست دادم.

و چقدر دلم گرفت

♥ شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۳ ساعت 22:12 توسط تنهاترین معلم

زندگی واقعی

شاگردم دقیقه نود کنسل کرد.

به لطفش روی مبل دراز کشیدم و دارم پست میذارم.

این روزا به لطف سرعت افتضاح اینترنت توی خونه جدید شدیداً سرگرم دنیای واقعی ام.

خوشحالم که بیشتر با بچه ها وقت میگذرونم.

بیشتر برا زندگیم وقت میذارم.

کمتر تو مدرسه خسته میشم.

و خلاصه که حالم بهتر از هر وقت دیگه ایه.

جالبه یه زمانی فکر میکردم اگه گوشی نداشته باشم زندگی چقد سخت میشه و حالا روزایی میشه که اصلا نمیدونم گوشیم کجاس.

و چقدر من دور شدم از فضای مجازی.

خداروشکر میکنم

و ممنون از دوستایی که در نبودم بهم سر زدن .

حس خوبیه کسی نبودتو حس کنه.

♥ شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۳ ساعت 17:16 توسط تنهاترین معلم

صابخونه جدید

صابخونه جدید زیادی لطف داره و این موضوع منو نگران می‌کنه.

کاش مشکلی پیش نیاد.

مگه میشه آدم به اون جدی ای یهو اینقد تغییر کنه و مهربون بشه.

دلم میخواد ساده بگذرم ولی ذهنم میگه هیچ گربه ای برای رضای خدا موش نمیگیره.

کاش میشد ذهنمو خاموش کنم

♥ جمعه سیزدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 14:19 توسط تنهاترین معلم

روز اول مدرسه

امروز اولین روز مدرسه نازنین بود.

خیلی خوشحال بود و به قول خودش عاشق مدرسه شده.

دختر کوچیکمم تنهایی برای اولین بار رفت مهد البته با گریه بسیار.

ساعت دو که رفتم دنبالش با چشای خیس رو زمین دراز کشیده بود.

تا منو دید با ذوق پرید بغلم.

بغلش کردم گفتم تا ماشین بغلش کنم که آروم شه که خودش اومد از بغلم پایین و دستمو داد تو دستش اشکاشم پاک کرد.

خیلی رفتار پخته ای بود.

باورم نمیشد انقد بزرگ شده.

با اینکه تازه رفته تو چهار سال واقعا بزرگ شده

خلاصه که روز خوبی بود.خداروشکر

♥ یکشنبه یکم مهر ۱۴۰۳ ساعت 23:55 توسط تنهاترین معلم