خداروشکر بلاخره خونه تکونی خونه مامانم تموم شد و خاطر من جمع شد امروز اومدم خونه خواهرم بچه خواهرم کلافه کرد اینقد زنگ زد بیاین.
دیگه اومدم امشب.یهو به خواهرم گفتم موهامو رنگ کنه گفت باشه از کلاس بیام میرنگم فردام میرم آتلیه اون یکی خواهرم برا عکس از اونجام میرم قوچان به مادرشوهر جان یه سر بزنم ببینم کمک نمیخواد قبل عیدی.ایشالا تا عید اونجام که دم عید بریم سر خاک.
♥ یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 19:40 توسط تنهاترین معلم
به لطف ماه رمضون حالم خیلی خوبه.
روزه هامو به راحتی میگیرم و روزا برا مامانم خونه تکونی میکنم.
دیروز اتاق خوابشونو زنگ زدم و امروز پذیرایی رو تمیز کردم.
فردام نوبت آشپزخونه است.
خدا کنه زودتر تموم شه باید برم عکاسی قبل عید وگرنه عکاسی میفته به بعد عید.
♥ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 4:35 توسط تنهاترین معلم
اینهمه کوبیدم اومدم مشهد مستاجرم خالی نکرد و آبروی من رفت ده روزه اون بنده خدا بیانه داده بود.
من واقعاً حکمت این اتفاقاتو نمیدونم فقط میدونم از دست این مستاجر خستم.
حتی حال ندارم براتون تعریف کنم جزییاتشو.
♥ جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 4:18 توسط تنهاترین معلم
به طرز عجیب غریبی خودمو گرفتمو تمام خونه رو تمیز کردم .
کلی لباس اضافه ریختم رفت از بچه ها و از خودم کفش لباس کیف.
خیلی لذت بخش بود.
خلاصه که الان دارم آماده میشم برم مشهد فردا.
دعا کنین این مستاجر فردا خالی کنه مستاجر جدید میخواد بیاد وگرنه دهنم سرویسه.
به حق این روز وشبای عزیز خدا کمک کنه.
راستی امروز صبح تنها سحر بلند شدم سحری خوردن خیلی غریبانه بود.
ولی روز مفید و خوبی بود.
روزه ی همه قبول.
♥ سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 20:7 توسط تنهاترین معلم
خوب من؛ چهل نامه را خواندی و کار بر من آسان تر شد اینک امیدوارم این چهل نامه را به گوش گیری و این چهل و یکمین نامه که تنها مختص دوست را به یاد داشته باشی.
مهربان من؛
به نیکویی هیچ کم نداری که گر گویم کمی، بی شک دروغ گفته ام.
تنها دو اخلاق اوست که مرا سخت دلگیر و آشفته میکند .
اول اش اینکه هرگاه مرا ناراحت میکنی هیچ به روی خودت نمی آوری و همیشه منتظری من پا پیش بگذارند ابراز ناراحتی کنم که درین مورد بعد گفتنش عذرخواهی هیچ ارزشی نخواهد داشت...
دوم اینکه تو گاهی آنقدر غرق خودت هستی که هیچ مرا نمیبینی و این گاهی آنقدر تکرار شده که کمکم میترسم در آمدن از این پیله ی تنهایی و پروانه شدنت آرزویم گردد.
بهترین خوب؛ وقتی میبینی گاهی زیادی بهانه گیر شده ام باور کن تنها کمی توجهت را میطلبم!
دوست دارم غم هایت را با من قسمت کنی تا کم شود.
دوست دارم در تمام لحظات کنارت باشم نه تنها در لحظات شادی که در این زمان دوست بسیار است و بودن مرا احتیاج نیست.
مهربان دوست؛
این زمان برای تمام مهربانی و لطفی که در این مدت با هم گفتن ها بر من نثار داشته ای سپاسگزارم و امیدوارم روزی تو را در کنارش شادتر از همیشه ببینم.
آغوش گرمش را برایت آرزومندم.
از زبان یک دوست از نگاه همسرت
۲۹دی ماه ۹۳
برای یک دوست قدیمی
♥ سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 9:24 توسط تنهاترین معلم
گاه گاهی غزلی میخوانم تا نگویی که دلم غافل از آن رنگ صداست...
دل من سخت شکست...
تکه هایش هر یک به جایی افتاد...
و هم اکنون اینجا...
من نمیدانم چه میخواهم آیا...؟
آبان ماه ۹۲
دانشگاه نیشابور
♥ سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 9:15 توسط تنهاترین معلم
کاش میشد تمام زباله های توی طبیعتو جمع کرد
کاش میشد به تمام گیاهان تشنه در مسیر نوید باران داد.
کاش میشد به مسافر گفت که چقدر دل قطار میگیرد وقتی که نیست.
کاشی میشد به این مسافران خسته گفت که با ریختن بطری آب شان در راه چیزی از خستگی شأن کاسته نخواهد شد.
در قطار مسیر نیشابور به مشهد
فروردین سال نود
♥ سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 9:12 توسط تنهاترین معلم
امشب نشستم پاسخنامه آزمونو گرفتم و درصدامو حساب کردم سه تا درسی که اینقد خوندمو داغون زدم آخه یکی نیست بگه آدم حسابی همین وقتو برا درسای دیگه میذاشتی که صد میزدی.
تاریخچه صفر زدم روانشناسی رو صفر زدم فنونم بیست درصد اینقد من برا اینا وقت گذاشتم همه تستا اسمی اومده بود.منم که حفظی هام افتضاح.
برعکس هوش و توانایی عمومی که نگاه نکردم از همه بالاتر زدم حتی از ریاضی.
سه تا درسی که نخوندم یعنی هوش و ریاضی و علوم از همه بالاتر زدم.
کلا کارام برعکسه
کلا افسرده شدم اگه اینجور که ملت میگفتن آسون بوده واقعاً خوب زده باشن من قبول نمیشم.
من حساب کردم رتبم با پارسال نهایت ده تا بالاتر باشه.
پارسال که قبول شدم اولین سال بود که منابع عوض شده بود این همه کتاب تست و آزمون آمادگی نبود ولی امسال ملت خوندن.
دیگه واگذار کردم به خدا.
هرچی خودش بخواد.
♥ دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 0:9 توسط تنهاترین معلم
چرا هیچکس وبلاگ نیس
نکنه اینجارم طی کشیدین کثیف میشه تا عید
♥ یکشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 23:22 توسط تنهاترین معلم
امسال چون شکر گرون شد من به زنبورام از اول زمستون هیچی ندادم قبلش که عسل داشتن ولی بعد برداشت عسلم قابهای نصفه رو برا خودشون نگه داشتمو بقیه قابا رو برداشت کردم اما هیچی شکر ندادم گفتم درک نصفشونم بمونن مهم نیست ولی امسال هرچی بشه عسلش نابه دیگه خلاصه تا امروز خبر ازشون نداشتم چند وقت پیش که هوا گرم شد سر زدم یکی از کندو هام که جمعیتش عالی بود بخاطر سرما تلف شد و دیگه خبر نداشتم تا اینکه امروز چهارتا از کندو ها اومدن بیرون و معلومه حالشون خوبه جریان زندگی عالیه فقط یکی از کندوها به جز اون یکی که خراب شد رفت و آمد خیلی خیلی کمه احتمال تلف شدنش زیاده ولی اصلا حسش نیست بهش سر بزنم حالم خوب نیست هنوز.
خداروشکر امروز بخاطر جشنواره صنایع دستی بچه ها ما ده تموم شدیم و رفتم مهد یکم با بچه ها بازی کردیم الانم رسیدم خونه ناهار گذاشتم منتظرم پخته شه از دیروز هیچی نخوردم اصلا میل ندارم.
امیدوارم بتونم ناهار بخورم.
♥ یکشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 11:50 توسط تنهاترین معلم
خیلی امشب گریه کردم
حال جسمی روحیم هردو بهم ریخته.
از بعد صبحونه معدم ارور داد و ول کنم نیس. علایم سرماخوردگی هم دارم.
امروز این مستاجره زنگ زد روانمو پاک کرد دیگه افتادم الان انقد حالم بده که خدا میدونه.
♥ شنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 23:20 توسط تنهاترین معلم
من بریدم خدا بریدم دیگه نمیکشم
و اینو فقط تو میفهمی
مستاجر لعنتی بلند نمیشه و من از مستاجر بعدی بیانه گرفتم.
بچه ها خیلی اذیت میکنن مخصوصا کوچیکه
دیدی امروز جلو شاگردم چکار کرد.
تو بگو من چکار کنم
من دیگه نمیکشم من بریدم من کم آوردم
به دادم برس
♥ شنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 23:3 توسط تنهاترین معلم
خداروشکر که آزمون به خیر گذشت.
خودم از روند کار راضی بودم.
باید برنامه ریزی کنم که این هفته یکم خونه تکونی کنم چهارشنبه باز باید برگردم مشهد برم چنارون برا تحویل خونه از مستاجر.
توی ماه رمضونم قراره یه کلاس تدوین فیلم برم که تابستون که بیکارم بزنم تو کار تدوین فیلم.
خلاصه که حسابی کاردارم
♥ جمعه هجدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 23:53 توسط تنهاترین معلم
امروز اومدم خونه خواهرشوعر بزرگم چقد خوشحال شدم کابینت هاشو عوض کرده شیک ساخته خیلی خوب شده خونش
خیلی خیلی خوشحال شدم قابل وصف نیست.
این خواهر شوهرم خیلی گناه داره چون خواهر کوچکش اوضاع مالیش خیلی خوبه و هرروز بازاره الانم که یه خونه گرفته بزرگگگگگگگ در حد تیم ملی.
این سه تا بچه داره خونش نصف اونه.
خدا به اینم یه خونه بزرگ و خوب بده.
♥ پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 21:13 توسط تنهاترین معلم
به لطف خدا با همه ی رجز خونی های مستاجر عوضیم برای خونه خونمو به قیمت خوب دادم به یه مستاجر دیگه در کمال ناباوری مستاجره زنگ زده میگه مستاجرت گفته خونه نم داره آب نداره فلانه کلی ایراد گذاشته من مونده بودم این دوروز که گذاشته بودم تو دیوار چون قیمت مناسب گذاشتم صد نفر بهم زنگ زد دیدم یه نفر پسند نمیکرد نگو این اینجوری میکرده حتی یه نفر میخواست ندید قولنامه کنه من اصرار کردم بره ببینه رفت دید و گویا این مستاجر رای شو زد.
اما شکر خدا که اون نشد و این شد.
این مستاجر یه زوج جوونن که تازه ازدواج کردن منم به عنوان هدیه اول زندگیشون سیصد از اجاره کم کردم امیدوارم خدا برا منم بسازه.
خلاصه که این مستاجر صادق از من پرسید چه جوری ممکنه خونه ای که طبقه دومه بالاش یه واحد دیگس و از دوطرف نماس نم داشته باشه این بود که به حرفای مستاجره شک کردم و اصرار کردم که میخوام خونه رو ببینم و این شد که پسندیده بود
خداروشکر که هستی خداجونم
با تو خیالم راحته 
راستی جمعه آزمونه و من آخرای تمام درسارو دارم میخونم.
خدایا دمت گرم

♥ سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 22:34 توسط تنهاترین معلم
بدترین چیز تو دنیا دروغگوییه مخصوصاً اگه از طرف یه مرد باشه.
سالها پیش وقتی مجرد بودم اینجا یه نفر که خیلی آدم متشخصی بود برا خودش(شاعر و نویسنده و پزشک زمان جنگ بود) بهم آسیب روحی زد.
شاید قبلاً هم نوشته باشم اما اون ماجرا که من هیچ نقشی توش نداشتم خیلی داغونم کرد.
خنده داره که با نوشته های یه نفر ادعای عاشقی کنی و بعد اون با دست گل و شیرینی و کتابی که تازه چاپ شده بود ازش همراه خانمش بیاد خونتون وتو باور کنی آدم سالمیه چون با خانمش اومده و بعد از طرف خانمش یه نفر زنگ بزنه که عشقت باعث شده یه زندگی از هم بپاشه و تهدیدت کنه.
وقتی بهش مستقیم زنگ زدمو ازش توضیح خواستم همه چیو کتمان کرد.اون موقعا درکش برام سخت بود که یه مرد چه جوری میتونه زیر حرف خودش بزنه ولی الان خیلی برام طبیعیه.
چند روز پیش داداشم میگفت با دختر کوچیکم داشته بازی میکرده و میخواسته بهش یه شکلات بده میخواسته با گل یا پوچ شوکولاتو بده اما دخترم اشتباه میگه دست گلشو و داداشم چون بچه ناراحت نشه دست دیگشو که شوکولات توش بوده رو باز میکنه و میگه این گل. اما دخترم اصرار داشته که نه این مال من نیست من دست دیگه رو انتخاب کردم. اونجا فهمیدم که اینکه عین مرد رو حرفت بمونی اصلا ربطی به مرد بودن نداره یه بچه ام میتونه مرد باشه...
کاش زودتر فهمیده بودم برا فهمیدنش بهای سنگینی دادم.
هرچند که اون آدم تهران بود و بارها برا دیدن من اومد مشهد و من نرفتم اما اون موقعا خیلی مذهبی تر بودم و حس اینکه عشق من داره یه زندگی رو از هم میپاشه داغونم کرد.
پانوشت: یه چیزی رو روشن کنم من عاشق نشدم اون عاشق شده بود مثلاً. توی شعراش بیداد میکرد.
اینجا اسم نیاوردم چون آدم معروفیه و شاید خیلیا بشناسنش.
♥ یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 16:50 توسط تنهاترین معلم
خدایا اومدم فقط ازت تشکر کنم.
برا همه چی
برا خانواده ی خوبم
برا برا سلامتی مامان و بابام تو سن بالا.
برا خواهرای مهربونم که همه جوره کنارمن .
برا بچه های خوبم
برا سلامتیشون سلامتیم
برا خیلی چیزا که تو دلمه و تو میدونی
راستی الان مشهدم و صابخونم پیامی داد که مجبور شدم بلاکش کنم.
پیام داد نفس منی و ازین چرت و پرتا منم بهونه دستم اومد و بلاکش کردم.بعدم گفتم کار داشتین ازین به بعد به خانمتون بگین.
انگار من بی غیرتم که یه مرد غریبه همچین چرندیاتی بفرسته برام.
والا بخدا.
خدا بخواد یه خونه خوشگل میگیرم ازینجا بلند میشم.
♥ جمعه یازدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 2:38 توسط تنهاترین معلم
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند
رویاهابش را آسمان پرستاره نادیده میگیرد
در این بین حقیقتی نهفته است
حقیقت من و تو....
نمیدونم چه مرگمه میرم رو درس هزار تا شعر میاد تو سرم
راستی میگما این طبیعیه بعد فوتش هیچ تغییری تو زندگی من اتفاق نیفتاده؟
نه دوستی اضافه شده نه کم شده.
همه چی مثل قبل
کمی عجیب نیست؟؟؟
♥ دوشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 21:53 توسط تنهاترین معلم
از اون شباس که صبح نمیشه با این آهنگات...
خیلی سخته کسی رو از دست بدی که هم دردته هم درمونت...
♥ یکشنبه ششم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 23:41 توسط تنهاترین معلم
امشب فلش ماشینتو پیدا کردم گذاشتم.
توی تک تک فایلا حتی آهنگا دنبال یه خاطره میگشتم دنبال یه نشون ازت...
چرا با همه ی بدی هایی که دیدم بازم دلم ازت زده نشد.
با رفتنت نصف بیشتر مشکلاتم خاک شد.
با رفتنت تحقیر کردنات تموم شد اما...
چرا دلم با یادت خوشه.
چرا یاد تورو به صد تا دیگه نمیدم...
چرا هنوز میخوامت؟تویی که هیچ وقت از ته دلت منو نخواستی؟
♥ یکشنبه ششم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 23:27 توسط تنهاترین معلم
خیلی خوشحالم که اینجا اینقد دوستای خوبی دارم که برا موفقیت و شادیم دعا میکنن نگران حل شدن مشکلاتم هستن.
خداروشکر که هستین.
به دعای شما خوبا حال دخترم خیلی بهتره امروز صبحانه خورد و این عالیه.
ممنون که هستین.
♥ یکشنبه ششم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 12:56 توسط تنهاترین معلم
دختر بزرگم مریضه علایم عفونت داره.
دکتر نمیاد هرکار میکنم زنگ زدم به همکارم که شوهرش پزشکه دارو داد بهش دادم دعا کنین خوب شه.
خیلی نگرانشم خیلی 
از وقتی افتاده خونه خیلی بی روحه
♥ جمعه چهارم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 20:43 توسط تنهاترین معلم
امشب فهمیدم من هرچی دارم میخونم برا تخصصیه عمومی و اختصاصی هیچی ندارم.
اگه کسی داره لطفا اطلاع بده عمومی خیلی مهمه ولی من هیچی ندارم
♥ پنجشنبه سوم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 21:47 توسط تنهاترین معلم
نمیدونم چرا بی انگیزه شدم برا خوندن همش با خودم فکر میکنم خیلیا دارن با برنامه میخونن و هر هفته آزمون میدن اونا موفق میشن
♥ پنجشنبه سوم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 8:36 توسط تنهاترین معلم