رفته بودم خونه مادرشوهرم این هفته. امروز برگشتم. بعد از اینکه روبوسی کردم باهاش یه جوری دوباره بغلم کرد و فشارم داد مث اینکه بخوای با یه نفر خداحافظی کنی یا یه چیزی تو دلت باشه نتونی بگی این طوری.
یکم نگرانم کرد.
دیشب نماز شب لیله الرغایب خوندمو برا سلامتیش دعا کردم.
خدا کنه خیلی زود مث قبل شه.
♥ جمعه بیست و نهم دی ۱۴۰۲ ساعت 20:28 توسط تنهاترین معلم
اومدم خونه مادرشوهر خیلی اینجا هوا سرده عصری با جاری رفتم سر خاکش.بنظرم سرما خوردم 
راستی تو مدرسه بین همکارای مدارس مختلف مسابقات وسطنا برگزار میشه این هفته شروع مسابقاته منم شرکت کردم.
چقد بخندیم.البته اگه این سرماخوردگی بذاره برم.
♥ پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۴۰۲ ساعت 20:42 توسط تنهاترین معلم
من جدیدا انقد دخترام سرما خوردن سبک غذا درست کردنم عوض شده گفتم به شمام بگم.
غذاهایی که مث آبگوشت اشکنه عدسی پیاز میخواد سرخ بشه من اولش سیب زمینی و پیازو درسته میندازم بعد پخته که شد برمیدارم پیازو سیب زمینی رو میکوبم با ادویه و رب قشنگ قاطی میکنم اگه سرماخورده نباشن با روغنم یه سرتفت میدم اگه سرماخورده باشنم همین جوری میریزم توش خیلی خوب میشه و لعاب میده.
بچه های من پیاز ببینن نمیخورن سیب زمینی آب پزم لب نمیزنن ولی اینطوری من هردوتا رو میدن با اشتیاق میخورن.
یعنی اشکنه و عدسی رو نیم ساعته درست میکنم فکر میکنی سه ساعته گذاشتی اینقدر خوب میشه.
حتما امتحان کنین.
♥ سه شنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۲ ساعت 16:55 توسط تنهاترین معلم
وامی که گرفته بودمو یه مبلغی هم گذاشتم روش شد 28میلیون به پسردایی شوهرم قرض دادم یعنی خیلی اتفاقی پیام داد که میخوام خونه بخرم پول یا طلا نداری بهم قرض بدی سه ماهه دیدم این میخواد طلا بگیره کلی ضرر کنه من پولمو بذارم بانک امتیاز جمع کنم که آیا وام بگیرم یانه؟
دیگه دادم بهش کلی خوشحال شد.
راستی شما میدونستین با گوشی هم میشه مبلغ بالای ده تومن جابجا کرد اینهمه رفتم بانک خیلی راحت گفت با گوشیت انتقال بده
و منم نشستم رو مبل راحتی بانک و اونجا انتقال دادم و کرایه اسنپمو حلالش کردم
خلاصه همین دیگه گفتم تجارب ارزشمندمو باهاتون تقسیم کنم.
راستی این چند روزه که بیشتر وقت دارمو مدرسه ندارم یه سر رفتم مدرسه دولتی ای که کلاس فوق العادش باهامه توی حیاط چند تا از بچه هارو دیدم پریدن بغلمو کلی گفتن چقد دلمون تنگ شده براتون و این حرفا. خلاصه منم فکم گرم ایستادم به حرف زدن با اینا در حدی که آخرش اینا گریه شون گرفته بود که خانم کاش همیشه معلم ما بودینو اینا ما خیلی بهتون نیاز داریم که برامون حرف بزنین...
منم تو دلم گفتم کاش 
از یه طرف پول کم مدرسه زندگیو نمیچرخونه از یه طرف دلم قنج میره برا مدرسه(اگه ق شو درست نوشته باشم)
دعا کنین خدا راهمو روشن کنه برام 
خدایا این سر در گمی ها چیزی از عشق من به تو کم نمیکنه 
♥ یکشنبه بیست و چهارم دی ۱۴۰۲ ساعت 17:21 توسط تنهاترین معلم
اول یا دوم ابتدایی بودم که کامپیوتر خریدیم اون موقعا خواهر بزرگم انگلیسی توی مدرسه شو برای اینکه تقویت کنه یه ایمیل خارجی پیدا میکرد بهش تو یاهو پیام میداد بعد باهاش دست و پا شکسته حرف میزد یادمه اون موقعا با تلفن خونه وصل میشدن و کلی قعطی داشت. اون آیکون یاهو هیچ وقت یادم نمیره.اون موقعا درک درستی نداشتم چکار میکنه ولی الان میبینم چقدم مغزش کار میکرده. چه جوری خودشون یاد گرفتن به اینترنت وصل شن با یاهو کار کنن دمشون گرم واقعاً باهوش بودن.
♥ جمعه بیست و دوم دی ۱۴۰۲ ساعت 7:17 توسط تنهاترین معلم
اونقدررررر نظرات متفاوت دیدم و شنیدم که نمیتونم بگم مردا همشون عوضی ان ولی نود درصد هستن
جدیداً فهمیدم یه سری آدما بی شعور تر ازین حرفان که توجیه بشن فقط باید به حال خودشون رهاشون کنی.
شعور چیزی نیست که با رسیدن یه آدم به یه منصب نصیبش بشه باید خود آدم داشته باشه.
خلاصه که حرفمو پس گرفتم.
♥ پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۲ ساعت 23:58 توسط تنهاترین معلم
پسری از جنس طبیعت یا هرکوفتی که هر از گاهی فیلت یاد هندوستان میکنه و اینجا پیدات میشه خواستم بدونی تو از صابخونمم بدتری.
اون حداقل منو دیده که حرفی زده تو ندیده تو فضای مجازی حرکتی کردی که من هنوز از هیچ آدم عوضی ای توی واقعیت ندیدم.
وبلاگ من نیا باعث میشی خیلی خیلی خیلی از مردها متنفر شم.
♥ سه شنبه نوزدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 23:25 توسط تنهاترین معلم
تا زن نشی به هرزگی مردا پی نمیبری حتی اگه مرد باشی...
♥ سه شنبه نوزدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 22:9 توسط تنهاترین معلم
صابخونم پیام داده که بعد عید خونه رو خالی کنم مرتیکه هرزه.
بهش پیام دادم که من تابستون ازین شهر میرم برا سه ماه بهم خونه نمیدن.
برا اینکه خاطرش جمع شه من اهل راه اومدن نیستم.
مرتیکه هول.به بابام بگم میاد پوستشو میکنه.
میترسم بهش بگم .
خدایا یه کاری کن رسمی شم کارم درست شه برم مشهد
♥ سه شنبه نوزدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 20:32 توسط تنهاترین معلم
نصف سال تحصیلی گذشت و من هنوز نمیدونم میخوام سال بعد چکار کنم بمونم یا برم؟
اگه برم مشهد چه غلطی بکنم؟
هزارتا کار توذهنمه ولی نمیدونم کدوم جوابه.
من توانایی هرکاری دارم هرچیزی که به ذهنم میرسه و این کارمو سخت میکنه.
از فیلمبرداری مجالس دکوراسیون کارای تبلیغاتی تدریس رستوران کافی نت کافی شاپ فست فود برگر لباس و عروسک آوردن از قشم و مغازه زدن و هرشغلی که به ذهنم میرسه...
نمیدونم مغزم درد میکنه دلم میخواد خاموشش کنم و زندگی کنم ولی نمیتونم
خدایا تو که میدونی من عاشق شغلمم هرچند پول نداره ولی عشق داره زندگی داره من با شاگردام زندگی میکنم.
خیلی دوستشون دارم و نمیتونم تصور کنم زندگی بی مدرسه چی میشه.
خدایا کمکم کن بهت نیاز دارم.
♥ سه شنبه نوزدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 2:33 توسط تنهاترین معلم
امسال که نبودی به روزهای زن گذشته فکر کردم و هیچ خاطره ی خوبی جز اون بار که حلقمو فروختم برا مامانت گوشواره خریدم نیفتادم.
خیلی عجیبه بعد ۹سال زندگی حتی یه خاطره روز زن نتونستی بسازی واسم.
ولی من هرسال روز مرد یادم بود و سورپرایزت کردم.
چرا واقعاً ؟
کاش یه روزی میومدی بگی چرا من به چشمت نمیومدم.
تو اومدی خواستگاری.من تا ثانیه آخر دو دل بودم تو التماس کردی.
پس چرا برات رنگی نداشتم...
چرا خیانت دیدم؟ تو بگو بیا به خوابم یه بار اینارو توضیح بده.
تمام زندگی هم ی سعی و تلاشم این بود حالت خوب باشه.
یه بار نشد چیزی بخوای بگم نه هرچیزی که بود فرقی نمیکرد تو برام خاص بودی پس چرا اینقد برات بی رنگ بودم
هر مناسبت هر عیدی که میگذره هیچ خاطره ای برام زنده نمیشه وقتی زن و شوهرای دیگه رو میبینم.
تو فقط یه پدر خوب بودی یه آدم بی آزار بودی ولی هیچ وقت همسر خوبی نبودی.
من هیچ وقت نگفتم همیشه قربون صدقت رفتم.
چون اوایل که میگفتم قهر میکردی یادته؟
حداقل الان دیگه سرمو به دیوار نمیکوبم که بگم هست ولی منو نمیبینه. میگم کسیو ندارم که برام کاری کنه.
میگم نیست دیگه نمیگم منو لایق محبتش نمیدونه
کاش فقط یه بار به خوابم بیای بگی چرا؟
هرچند که روز قبل فوتت گفتی من بهترین زن بودم و تو هیچ وقت قدرمو ندونستی گفتی من موقع مریضیات ناخوشیات بهترین پرستار بودم وقت بی پولی همیشه هواتو داشتم ولی مگه میشه آتیش ۹ساله رو با یه پارچه آب خاموش کرد میشه؟
روز آخرت میدونستی که داری میری که این حرفارو زدی وگرنه توی زندگی یه بار به زبون میاوردی.
♥ جمعه پانزدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 9:31 توسط تنهاترین معلم
بلاخره وام منو هفته پیش ریختن و قرار شد بیام مشهد طلا بخرم.واسه روز مادر یکی از خواهرام مبلای راحتیشو که پارسال گرفته بود داد به مامان چون مبلاشون خیلی قدیمی بود یکی از خواهرامم سه تومن ماه پیش که مامان بابام رفته بودن کربلا دستی داده بود گفت همون هدیه روز مادر من موندمو یه خواهر و برادرجان. شوهر خواهرم تو کار مبلمانه قرار شد مبلای سلطنتی مامانمو ما پر کنیمو روکشاشو عوض کنیم و رنگ بزنیم براشون.
خلاصه که نفری یه تومن به ما میرسه بعد زنداداشم از اون طرف هی به داداشم اشاره میکرد که بگو هدیه ی روز مادر و پدر باهم.
منم دیگه روم نشد چیزی بگم که بابا این پسره از دو تا خواهر مونده. یهو یادم اومد که اگه داداشم این طرف هرکاری بکنه خب قطعا زنداداشم پوستشو میکنه که اون طرفم همون قدر بذاره برا همین سکوت پیشه کردم که بگذره.
♥ جمعه پانزدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 9:19 توسط تنهاترین معلم
لعنت به من که نمیتونم نه بگم.
شوهر خواهر بزرگتر از من که خانمش مدرس زبانه هروقت از من پول دستی میگیره بر نمیگردونه باز الان پول خواست روم نشد بگم نه بهش دادم
کی من آدم میشم آخه کی؟؟؟
♥ سه شنبه دوازدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 17:55 توسط تنهاترین معلم
همین الان یهویی.
سخت ترین روزای من روزاییه که بچه ها امتحان دارن و من مراقبم.ازین کار متنفرم.

♥ دوشنبه یازدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 7:44 توسط تنهاترین معلم
یه مدرسه دولتی یکشنبه و سه شنبه کلاس دارم. هفته پیش قرار بود تایم یکشنبه رو بذاره سه شنبه که بچه ها هنر که بیکارن که مجبور نباشن یکشنبه تا ساعت دو بایستن. ولی مدیر یادش رفته بود با خانواده ها هماهنگ کنه و امروز ساعت یک زنگ زده کجایی هیچی دیگه مجبور شدم بچه هارو که آورده بودم خونه از مهد تنها بذارم برم .
وقتی برگشتم آب به سرم خشک شد آقای صابخونه خونم بود 
یعنی خون به مغزم نمیرسید یه سلام داد و رفت پایین.
نگو بچه ها گریه میکردن خانمش نبوده بیاد پیش بچه ها خودش اومده.
دلم میخواست بکشمش.
♥ یکشنبه دهم دی ۱۴۰۲ ساعت 15:29 توسط تنهاترین معلم
امروز وقتی یکی از همکارام پرسید چه جوری اینقد همیشه خوش انرژی هستی نشستم فکر کردم و بنظرم تنها چیزی که رسید این بود که این موضوع تو خانواده به وجود اومده از بچگی.
تمام خانواده همینن مجلس گرم کن و خوش انرژی.
ما از پدر و مادر یاد گرفتیم غممون واسه خودمونه و شادی مونو تقسیم کنیم.
یاد گرفتیم حتی به یه رهگذر که باهاش چشم تو چشم میشیم لبخند بزنیم تا حس خوب بگیره.
و این طوری همیشه حال خودمون خوبه.
البته گاهی هم پیش میاد که ناراحت باشیم ولی تو اون حال نمیمونیم و خیلی زود ازش رد میشیم.
خوشی هاتون پایدار
برم که از مدرسه اومدم و بچه ها ناهار میخوان
♥ شنبه نهم دی ۱۴۰۲ ساعت 13:38 توسط تنهاترین معلم
خواهرشوهرم هر سال کلی پول گل طبیعی میده که مثلا انرژی مثبت بگیره تنها گلش که من دوست داشتم همین گلی هست که پست کردم عکسشو.هفته پیش شاگردامو دعوت کرده بودم خونم که بیان باهم درس بخونیم یعنی گفتم هرکس اشکال داره بیاد بچه هام باهم پول گذاشته بودن یه سکه پارسیان نیم گرمی با همین گل و شیرینی گرفته بودن چون من ازشون پول نگرفتم.
خیلی خوشحال شدم این گلو گرفتن خودم نمیخریدم چون فکر میکردم نتونم ازش نگهداری کنم چون خیلی گل داشتیم هوای اینجا گرمه خشک شد. ولی یک هفته ای هست که خونمه و حالش خوبه خیلی خوشحالم که حالش خوبه
راستی شاگردام اومدن براشون آش درست کردمو خیلی خوش گذشت بهشون.
♥ جمعه هشتم دی ۱۴۰۲ ساعت 15:35 توسط تنهاترین معلم
♥ جمعه هشتم دی ۱۴۰۲ ساعت 15:28 توسط تنهاترین معلم
وقتی بچه بودم درس خون بودم و سربه راه.
همیشه با خودم میگفتم راه راست عاقبتش خوشه.
ولی الان نمیدونم واقعاً چرا من دانشگاه فرهنگیان اصلا نزدم یعنی اصلاً خبر نداشتم که باید برا معلمی بزنم چون همه خانواده هنر بودن و من خودم انتخاب رشته کردم.
آخرش اعتماد بنفسم کار دستم داد.
وگرنه این حق من نبود.
شاگرد اول مدرسه بشم معلم غیر رسمی با حقوق نصف یه معلم رسمی و این واقعاً برام درده...
قبلا که تنها نبودم برام مهم نبود چون حقوق اون بود سخت نمیگذشت ولی الان دلم خونه...😔
♥ پنجشنبه هفتم دی ۱۴۰۲ ساعت 23:25 توسط تنهاترین معلم
به لطف تو این مشکلم رفع شد.
آبگرمکنم خراب شده بود و صابخونه از وقتی دست رد به سینه ش زده بودم به روی خودش نمی آورد و توقع داشت بهش خواهش التماس کنم.
منم زنگ زدم دوشنبه شب به بابام که آبگرمکنم خراب شده میای درست کنی بابام گفت فردا صبح اونجام دیروز اومد آبگرمکنمو درست کرد و کارای فنی خونه رو انجام داد امروزم با مامانم برگشتن.
خداروشکر که دارمشون. خدایا من ازت خیلی خیلی خیلی ممنونم.
میدونم که وقتی من بخوام کج نرم تو همه ی کارارو برام درست میکنی حتی بهتر از چیزی که من میخوام.
دوست دارم و به لطفت امیدوارم.
♥ چهارشنبه ششم دی ۱۴۰۲ ساعت 14:48 توسط تنهاترین معلم
واممو ریختن ولی متاسفانه ماشینم فروش نرفته که بخرم .
مامان این هفته اومد خونم وقتی فهمید میخوام ماشینو عوض کنم گفت سه تا النگویی که داره میده من ماشینمو عوض کنم باز بعد بهش بدم
کلی خوشحال شدم خدایا دمت گرم خیلی باحالی
♥ سه شنبه پنجم دی ۱۴۰۲ ساعت 10:57 توسط تنهاترین معلم
چرا باید تو هرکاری نیروی غیر رسمی حقوقش نصف نیروی رسمی باشه؟
بعد مملکت اسمش اسلامیه.
یه وام میگیری پنج شیش برابرش باید پس بدی پس ربا فرقش با این چیه؟
چرا وقتی یه نفر اختلاس میلیاردی میکنه جای دار زدنش وسط شهر تصویرشو تو اخبار شطرنجی میکنن اگه این اسمش حمایت از دزدی نیست پس چیه ؟
چرا با گند کاریاتون باعث شدین تمام بچه های این سرزمین از اسلام بیزار بشن.
زورشون به شما نرسید تلافیشو سر مسایل دیگه ای مث حجاب درآوردن.
اونقد مردمو خسته کردن من تو سن سی و سه سالگی از زندگی سیرم نه امیدی به آینده دارم نه دل خوشی از گذشته.
کاش امام زمان ظهور میکرد تموم میشد این همه فساد این همه بدبختی.
کاش امام زمان میدید بیشتر از هر وقت دیگه ای بهش احتیاج داریم.
♥ دوشنبه چهارم دی ۱۴۰۲ ساعت 17:17 توسط تنهاترین معلم
اگه ننویسم میترکم.
چند وقتیه صابخونم میگه یه وامی میخواد بگیره سیصد تومن که گفت جور بشه پنجاه به من قرضی میده ماشینمو عوض کنم.
منم گفتم باشه وقتی دیه رو بگیرم پسش میدم.
دیروز خانمش اینا رفتن مشهد دیشب زنگ زد که وقتی بچه ها خوابیدن چای بذارم میای پایین خیلی بهم ریختم بهش گفتم نه و دیگه جواب زنگ و پیامشو ندادم از دیروز درو که دوتا قفل زدم باز نکردم خیلی میترسم ازش.
صبحی رفتم اشغالارو بذارم پشت در دبه آب و سوییچ ماشینمو گذاشته بود پشت در که مثلا دیگه به تعمیر ماشینم کار نداره و آب تصفیه هم برام نمیاره آخه آب اینجا شوره.فکر میکنه برام مهمه.
آبگرمکن خراب شده مدام خاموش میشه قرار بودیکیو بیاره بیاد درست کنه خبری نشد ولی درک فکر میکنه من اینقد ضعیفم شده اخر هفته بچه هارو ببرم مشهد خونه بابام حموم به تو عوضی زنگ نمیزنم بیای اینو درست کنی.
لعنت به هرچی مرد هرزه و هوله.
آخه عوضی من پسرت که مجرد و جوونه و دست و دلباز رد کردم تو چی داری که فکر کردی من ذره ای بهت اهمیت میدم.
متنفرم از همتون.
خدایا من فقط تورو تو زندگیم دارم کمکم کن این ماشینو بفروشمو از دستش راحت شم خسته شدم دیگه نمیکشم.
خدایا به دلم آرامش بده خیلی بهم ریختم.
♥ شنبه دوم دی ۱۴۰۲ ساعت 16:14 توسط تنهاترین معلم