برداشت عسل

الان در عین خستگی خیلی خوشحالم.

دیروز و امروز برداشت عسل داشتیم خداروشکر نزدیک چهل کیلو برداشت کردم و اگه اینارو بفروشم میتونم قرضامو بدم.

خدایا ممنونم ازت بخاطر همه چی.خیلی خوبی

♥ سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 16:26 توسط تنهاترین معلم

برنامه این هفته

اومدم خونه بلاخره که اگه بتونم تشکای دم دستیمو پشماشونو در بیارم بشورم تو این خونه که بزرگه بعدم بذارم خشک بشه دوباره بدم برام بدوزن.

آخه از وقتی دخترمو از جیش گرفتم نشستمش.

تشک تخت دختر بزرگمم می‌خوام بشورم و پشمای همه شونو بزنم دوباره بدوزم .پارچه جدیدم خریدم که بدوزم براشون.

اینطوری خیالم راحته که سال جدید همه چی تمیز و پاکیزه اس.

آخه در طی سال تحصیلی واقعا نمیشه.

فرشارو که میدم قالیشویی اگه برم مشهد ولی تشکارو باید همین جا اوکی کنم.هنوز هوا گرمه.

حالا بابامم باهام اومده که کمک کنه.

توکل به خدا ببینم میتونم دوسه روزه چهار تا تشکو شیش هفت تا بالشتو بشورم و بزنم و بدوزم‌.

♥ یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 0:13 توسط تنهاترین معلم

خانواده شوهر

امروز خونه مادرشوهرم به این نتیجه رسیدم که من چقد خوشبختم که اونارو دارم دیروز که دفتر ثبت اسناد زنگ زد من روستا بودم مادرشوهرم زنگ زد که شوهر خواهرش بیاد دنبالم ببره سر جاده سوارم کنه من سریع رفتم سر روستا که دیدم هنوز نیومده دیرم شده بود و یه تاکسی بود همونجا سوار شدم برم سرجاده که پدرشوهرم زنگ زد گفت کجایی گفتم فلانی نبود من با سواری رفتم که برم سر جاده با سواریا برم پدرشوهرم گفت گوشیو بده راننده خلاصه با راننده صحبت کرد که منو ببره و بمونه کارم تموم شده و برم گردونه.

اونجام که برا چهارتومن پول مونده بودم سریع برادرشوهرم برام پولو ریخت.

خدا حفظشون کنه انقد خوبن که آدم احساس تنهایی نمیکنه.

هروقت مشهدم یه ریز همشون زنگ میزنن که میخوای بیایم دنبالت بیا اینجا.ادم حس میکنه جزیی ازشونه.

امیدوارم خدا بهشون صبر بده .

چهارشنبه که رسیدیم خونه مادرشوهرم تا از پله ها بالا بریم مادرشوهرم دیگه طاقت نداشت یه جوری بچه هارو دم پله ها بغل کرد و بوسید انگار یه ساله ندیدشون.

♥ جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 21:41 توسط تنهاترین معلم

مشکل شهرداری

به سلامتی تونستم با پایان کار خونه مشکل شهرداریو حل کنمو خونه رو به اسم خودم بزنم. فقط چهار تومن خرج سند زدن شد که از برادرشوهرم قرض گرفتم.

خدا کنه فردا دارم میرم سرخس زنبورام عسل داشته باشن برداشت کنم بفروشم که قرضامو بدم.

راستی اداره مالیاتم مالیات حسابای شوهرمو بخاطر اینکه مهرمو نگرفته بودم بخشید.

خداروشکر همه چی داره خوب پیش می‌ره فقط مونده جواب این مصاحبه.

خدایا دمت گرم تو خیلی کارت درسته.

باورم نمیشه تونستم خونه رو بنام خودم بزنم.

انقد همه چی جور شد که باورش برام سخت بود.

جریانش خیلی مفصله.

فقط همینقد بگم که خدام خیلی کارش درسته من فقط اونو دارم.

اونم همه جوره پشتمه.

خدایا دوست دارم ممنون که همیشه هستی.

♥ جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 21:30 توسط تنهاترین معلم

مصاحبه

بلاخره تموم شد.

مصاحبه ی اصلی و حالا باید منتظر نتیجه بود.

خدایا من تلاشمو کردم بقیش با تو

خدایا چنان کن سرانجام کار

تو خشنود باشی و ما رستگار

♥ سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 18:16 توسط تنهاترین معلم

خدایا منتظر معجزتم

همه چیز اگر تیره مینماید کمی باز روشن می‌شود زود.

تنها این حقیقی است

بارانی باید تا رنگین کمانی بر آید

و لیموهایی ترش تا شربتی گوارا فراهم آید

خورشید دوباره خواهد درخشید

زود... خواهی دید...

♥ یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 0:11 توسط تنهاترین معلم

مشکل شهرداری

امروز رفته بودم چناران ببینم مشکل شهرداریش چیه .

گره افتاده به کارم عجیب.

صاحب ملک عوضی بعد گرفتن پایان کار رفته یه واحد طبقه همکف ساخته بعدم وکالتی فروخته.حالا تمام سندای خونه به مشکل شهرداری خورده.

شهرداری میگه تا اون وکالت فسخ نشه و خراب نشه نمی‌تونین بفروشین

نمیدونم باید چکار کنم.

واقعا بریدم دیگه

خدایا خودت فرجی کن

♥ پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 22:16 توسط تنهاترین معلم

خواهر عشقه

تو شلوغی این روزام دلم به خانواده ای خوشه که همه جوره پشتمن.

پریروز دخترامو گذاشتم خونه خواهر کوچیکه رفته بودم مصاحبه برا تحویل مدارک و پزشکی خداروشکر همه چی خوب بود از اون جا داشتم برمیگشتم که شاگرد خواهرم زنگ زد که خواهرم سرکلاس حالش بهم خورده با اورژانس رفته بیمارستان سریع خودمو رسوندمو به خواهر کوچیکه زنگ زدم که من دیر تر میام منتظر نباشن.رسیدم بیمارستان هی چپ و راست کم میاوردم پیام میدادم خواهر بزرگه هی برام می‌ریخت روم نمیشد به خواهر وسطیم بگم پول ندارم آخه برا مصاحبه پول میخواست و پول اسنپم بود هیچی نداشتم .

خلاصه یکو دویست خرج شد و تا چهارونیم اونجا بودیم که کارش تموم شد و دکتر اورژانس بعد کلی آزمایش و سونو گفت

یه توده تو رحمشه که معلوم نیس چیه باید بره آندوسکوپی.

منو خواهرم از بیمارستان رفتیم خونه بابام به خواهر کوچیکه هم زنگ زدم که بیا خونه بابا اومد و بچه هارو آورد ازون روز انقد این دختر کوچیکم چسبک شده که خدا می‌دونه همش نگرانه باز من جایی برم تنهاش بذارم.

راستی با اینکه ما پنج تا خواهریم از وقتی خواهر کوچیکم رفته (من دختر وسطم دوتا خواهرم کوچیک تر از منن دوتا بزرگتر.اینی که رفته آلمان خواهر بعد منه) چقد احساس میکنم کم شدیم.

شاید بخاطر نزدیکی من به اون خواهرمه نمیدونم.

عجیب دیروز دلم براش تنگ شد.

خدایا هرجا هست مراقبش باش.

این توده هم چیز مهمی نباشه و رفع بشه خواهرم خیلی جوونه .

♥ چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 14:59 توسط تنهاترین معلم

تذکر به حجاب آره یانه؟

قبلا نظرم این بود که حجاب یه چیز شخصیه و به کسی ربطی نداره.

یه دوست داشتم تو کارشناسی که خیلی رفیق بودیم هم اتاقیم بود چهار سال همیشه یه مقنعه کوتاه سرش میکرد و بالاتنه تو پری داشت یعنی با اینکه مقنعه داشت به چشم میومد حتی من که دختر بودم به چشم میومد چند باری میخواستم بهش بگم اما نگفتم چون فکر میکردم از من بزرگتره و ناراحت میشه من که کوچیکترم بهش تذکر بدم.

یه روز توی کارگاه مجسمه سازیشون استادش که طبقه ی بالای کارگاه اتاقش بود صداش زده بود تو اتاقش و بهش تجاوز کرده بود.

هیچ وقت هق هقاش از تو گوشم نمیره.

بعد اون دیگه اون آدم سابق نشد و من هی به خودم فحش دادم که چرا هیچ وقت بهش نگفتم اندامش تو چشه.

من دوست خوبی براش نبودم.

ازون به بعد نظرم راجبه این عوض شد بنظرم آدم اگه میبینه یکی تیپش ناجوره و نگاه مریض جذب میکنه باید بگه.

منظور من از حجاب، حجاب سر نیستا حجاب بدنی منظورمه.

♥ شنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 16:29 توسط تنهاترین معلم

چرا انقد وحشی شدیم

چرا وحشی شدیم ؟

باز یه کتک کاری دیگه برا تذکر دادن حجاب.

بابا این چه وضعیه اون سطل ماست میزنه تو سر زن مردم که بی حجابه این یکی میزنه تو سر زن مردم که امر به معروف کرده.

بابا مگه شما انسان نیستین مگه زبون ندارین که عین حیوون باهم رفتار میکنین.

تو یه کلمه محترمانه بگو حرفتو تو هم جواب بده.

کسی برا یه عزیزم حجابتو رعایت کن که وحشی نمیشه حتمی یه حرف بدی زدی که وحشی شده طرف.

من چند وقت پیش یه دختره داشت جلوم راه می‌رفت یه مانتویی پوشیده بود بلوز. بعد چاق بود خیلی بد باسنش خودنمایی می‌کرد وقت راه رفتن. چند بار گفتم برم بهش بگم گفتم میزنه منو له میکنه بچه هام بی مادر میشن نرفتم جلو.

ولی تو دلم مونده شاید باید میگفتم نمیدونم والا.

انقد جامعه گل و بلبله آدم نمیدونه دیگه چی درسته چی غلط.

پانوشت: من اصلا آدم متعصبی نیستم دوستان عزیزی که نظر متفاوتی دارن و میگن من خیلی خوشحال میشم زندگی رو از نگاه اونا نگاه کنم و به دیدگاه جدیدی برسم.ممنونم ازتون.

♥ چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 3:15 توسط تنهاترین معلم

باز بدبین شدم

تو دنیا پره از آدمایی که دروغ میگن حتی به خودشون.

تو زندگیش دنیا دنیا مشکل داره با شوهرش هرروز فحشش میده بعد استوری می‌ذاره عشقم فلان.

شماهایین که زندگیو تبدیل کردین به یه جای وحشتناک.

دلم نمیخواد دیگه ازدواج کنم.

دلم میخواد ازین دنیا و آدمای دوروش فرار کنم.

همش میگم اینا به خودشون رحم نمیکنن می‌خوان به من رحم کنن.

خدایا کمکم کن دارم به همه ی دنیا بی اعتماد میشم.

راستییی

دکتر دندانپزشکم که چند روز پیش رفته بودم پیشش برا دندونام نمیدونم گفتم یانه اصلا نمیدونم تا حالا تو وبلاگ راجبش گفتم یانه.

من از سال ۸۸میشناسمشو پیشش میرم.

خیلی آدم محترمو حسابیه بعد ازدواجمم هر وقت دندونامون کار داشت با شوهرم دوتایی پیشش می‌رفتیم.شوهرمو می‌شناخت و همیشه احوالشو میپرسید تا اینکه این سری احوالشو پرسید گفتم چی شده خیلی بهم ریخت.

خلاصه از اون روز یه بار برا عسل پیام داد یه بارم سوال پرسید راجبه اینکه می‌خوام چکار کنم میام مشهد یانه و برنامه هام.

تعجبش اینجا بود که امروز یکی از فامیلا آدرس دندونپزشکمو پرسید منم دادم این رفته بود پیششو معاینه کرده بود زنگ زد که جای دیگه قیمت گرفتم همینو میرم برام وقت بگیر که برم گفتم شمارشو میفرستم خودت زنگ بزن. ساعت هشت دکتر خودش زنگ زد که این آقا چکارتونه البته قبلش پرسید مشهدین یا سرخس.

چرا واقعا باید بپرسه این موضوعو.

نخندین من هرچیزی که بهمم می‌ریزه رو تو این وبلاگ می‌نویسم.

فقط مونده بود به دکتر دیرینم بدبین شم.

من حتی نمیدونم ازدواج کرده یانه اصلا مگه میشه با سی چهل سال سن ازدواج نکرده باشه خیلی سوالاش ذهنمو درگیر کرد.

صمیمی حرف زدنش .

نمیدونم فقط میدونم داره از آدمای حسابی دور و برم چیزی نمیمونه.

♥ چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 1:37 توسط تنهاترین معلم

مهریه نگرفته و دهن سوخته

از صبح بین اداره ثبت اسناد اداره مالیات و شهرداری نقش توپو داشتم لامصب فقط کاغذ بازی اداری هرجا میری پنجاه تومن صدتومن دویست تومن.

برگشتن نگاه کردم یکو ششصد از حسابم کم شده بود.

درنهایت فقط تونستم یه وقت بازدید بگیرم برا خونه.

راستی امروز خیلی از اینکه مهرمو اجرا نذاشتم ناراحت شدم اگه گذاشته بودم بدون این همه بگیر و ببند خونش به نامم میخورد.

من فقط چون دیه همش برا من میشد و مادرشوهر و پدرشوهرم سهم دیه شونو برا خرجایی که کردن برا مراسم و قرض کردن لازم دارن اجرا نذاشتم.

چون مطمین بودم اگه بیاد حساب من اونا آدمش نیستن ازم بگیرن.غرورشون اجازه نمیده.

و این شد که امروز از شیش صبح دارم میدوام و الان دست از پا دراز تر در راه خونه ام.

♥ شنبه هفتم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 12:54 توسط تنهاترین معلم

عسل تمام شد...

عسل تموم شد

همینو میخواستین

من ماندم تنهای تنها

من ماندم تنها میان حجم ظرفا...

به جز سه کیلویی که برای یه بنده خدا نگه داشتم و چند کیلویی که برا خودم نگه داشتم عسلا تموم شد.

تا برداشت بعدی شمارو به خدای بزرگ میسپارم.

♥ سه شنبه سوم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 17:1 توسط تنهاترین معلم

آخرین پست امشب داستان عاشقی

عروس خاله شوهرم داشت از داداشش می‌گفت که از وقتی زنش جدا شده هشت سال میگذره تو این هشت سال چهاربار رفته خواستگاری و جواب رد داده بازم امید داشته که جواب بگیره تا اینکه هفته ی پیش می‌فهمه ازدواج کرده و داغون میشه خواهرش می‌گفت نشسته گریه کردن باورم نمیشد یه مرد برا همچین موضوعی گریه کنه.

چقد عاشق عشقش شدم مگه داریم.

وقتی خواهرش داشت ازین می‌گفت که زنش وقتی مدیرعامل میشه اول پول پیش خونه رو بنام خودش میزنه با زبون طوری که داداشش متوجه نمیشه ماشینم به نام خودش بوده و خیلی شیک و مجلسی قفل درو عوض میکنه و مرد رو خونه راه نمی‌ده میگه ما به درد هم نمیخوریم بعد داداشش اونقد دوسش داشته که توافقی جدا میشن دلم میخواست براش گریه کنم.

حتی می‌گفت چون معلم پسرش گفته پسره بخاطر رفت و آمد بین مادر و پدر دوقطبی شده شخصیتش. این می‌کشه کنار تا عشقش اذیت نشه دلم میخواست زار بزنم .

مگه همچین مردایی هم وجود دارن.

دلم واقعا برا عشقش لرزید.

مدت ها بود از هیچ مردی خوشم نیومده بود با اینکه نه عکسی ازش دیدم و نه تصویری چند روزه ذهنم درگیرشه.

مگه داریم مرد اینقد وفادار.

مگه داریم مرد اینقد عاشق.

الکی فیلمو هندی نکنین خانوادش خییییلی از ما سرترن.

من اصلا بهش فکر نمیکنم.برا همین عکسشو نگاه نکردم و طفره رفتم که دلم گیر نکنه.

♥ دوشنبه دوم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 0:31 توسط تنهاترین معلم

اینم ازین

عسلای نازنینم به شمارش معکوس رسید فکر نمی‌کردم اینقد زود تموم شین

انگار همین دیروز بود برداشت کردم.

چقد خوشحال بودم.

دیروز به زنبورام یه سر زدم یکی از زنبورام کنه داشت احتمالا همشون گرفتن فردا باید سم پاشی کنم.

اوضاعشون بد نبود در حد خودشون عسل داشتن آفرین تو بیست روز که من نبودم خوب تولید کرده بودن.

جمعیت یکم کم شده بود اما تولیدشون بد نبود.

قاب خالی خالی نداشتن هرکدوم حداقل یک سومش عسل بود.

♥ یکشنبه یکم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 23:45 توسط تنهاترین معلم

دعوای خواهری

خواهرم که از من بزرگترها یه پسر داره که هشت نه سالشه.

خواهرم مدام کلاس و باشگاهه و بچش خونه مامانمه جدیدنم یاد گرفته بچه رو خونه تنها می‌ذاره.

بچه های ساختمونشون خیلی داغونن یکیشون که مامانش رماله به بچه خواهرم راجبه روح و این حرفا گفته بود اونم اومده بود به دختر من گفته بود خلاصه دخترم حتی روز تنها دستشویی نمیره می‌ترسه.

به خواهرم گفتم که به پارسا بگو این حرفارو به نازنین نزنه.

بهش برخورده که من به بچش گفتم بی ادبیه.

داشت با مامان حرف میزد گله میکرد.مامان گذاشت رو بلندگو من شنیدم.

پیام دادم ازش معذرت خواهی کردم اما جواب نداد.

نه بخاطر اینکه حق با اون بود فقط به این خاطر که دوست نداشتم از دستم ناراحت باشه الکی.

ولی جواب نداد.

این خواهرم از بچگی به من حسادت می‌کنه علتشم اینه که همیشه منو که ازش کوچیکتر بودم کوبیدن تو سرش.

و اینکه همه ی خواهرا منو دوست دارن و تحویل میگیرن.

خب اینم که من مقصر نیستم.

نمیدونم باهاش چکار کنم.همش فکر می‌کنه بدبخته هیچکسو نداره.

یکسره ام تو سفر و خوش گذرونیه.

دوروز مشهده باز افسرده است.

♥ یکشنبه یکم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 22:23 توسط تنهاترین معلم

بیا

دلم برات تنگ شده خیلی

برا اون صدای قشنگت که از مسجد میومد.

دیدی آخرشم برام زیارت عاشورا نخوندی رفتی.

یادته چقد بهت گفتم گفتی الان حال ندارم بعد میخونم.

دلم برا آغوشت که غم دنیا توش فراموش میشد تنگ شده.

دیشب تو هیئت یکی شبیه تو بود اشکام ناخودآگاه می‌ریخت

مامان کنارم نشسته بود و بهم خیره شده بود نمیشد راحت باهات حرف بزنم.

خیلی بده مامان باهام اومده مدام حواسش بهم هست.

حتی امروز نشد عکستو یه بوس بکنم. حتی الان که دارم این متنو می‌نویسم بغضمو قورت دادم چون اومد پیله کرد چی شده گفتم هیچی یه بوسم کرد گفت پاشو بیا چایی بخور.

منم برم که غم به دلش نیاد.

توروخدا به خوابم بیا.دلم خیلی برات تنگ شده .خیلی

♥ یکشنبه یکم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 20:22 توسط تنهاترین معلم