همه ی زندگیم اعتقادم این بوده که الگوم حضرت زهرا باشه و مث اون به مرد زندگیم ساده گرفتم. تو مهریه و مجلس و همه چی حتی خانواده شوهرمن سرویس طلا برا عروسیم نگرفتن همون نیم ستی که سر عقد دادن تموم منم هیچی نگفتم حتی سرویس چوب و فرش نخریدن منم هیچی نگفتم و خانوادمو راضی کردم بذارن باهمه ی این کمبودها بریم سرخونمون.
اما الان پشیمونم. مردا برا زنی که راحت به دستش بیارن ارزش قائل نیستن.
کاش یکم برا خودم ارزش قائل بودم.
حتی اول زندگیم نزدیک پنج تومن پس انداز داشتم همه رو دادم شوهرم برا پیش خونه و این حرفا با اون پول اون موقع به راحتی میشد فرش و سرویس چوب خرید.
چقد اشتباه کردم.
هم ابروی خودمو بردم هم خانوادمو.
با خودم میگفتم اشکال نداره اون ارزششو داره.
اما الان میگم هیچ مردی ارزششو نداره.
به حرف بزرگتراتون گوش بدین.
اونا درست میگن.
♥ سه شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۹ ساعت 21:53 توسط تنهاترین معلم
کلافه ام.
خیلی مسخره اس که تو یه کشور ثروتمند ما اینقد بدبختیم.
خیلی مسخره اس...
خسته شدم از دوییدن و نرسیدن.
داره سی سالم میشه و هنوز ارزوی معلمی تو دلم مونده.
فرض که معلمم بشم که عمرا امسال بشم با سی سال خدمت شصت سالگی باز نشسته میشم.
خسته ام ازین زندگی...
این اینده ای نبود که انتظارشو میکشیدیم.
نه دوران کودکی دلچسبی داشتیم نه...
خسته میدونی یعنی چی...؟
ینی من که خودمو گم کردم...
هرچی میخوام ازین فضای مجازی فاصله بگیرم یه چیزی تو مغزم هی دنبالشه.
اخه جز این فضا که ما دلخوشی نداریم...
خدایا اگه به بعدشم شبیه همینه مارو زودتر ببر ما تا همینجاشم با تک ماده پاس شدیم...
♥ دوشنبه سی ام تیر ۱۳۹۹ ساعت 21:44 توسط تنهاترین معلم
سلام بر دوستان مهربون خبر بگیر
نتم تموم شده که نیستم.
به محض شارژ شدن در خدمتتونم. 
♥ دوشنبه سی ام تیر ۱۳۹۹ ساعت 21:15 توسط تنهاترین معلم
من گاهی اونقد پلشتم که از صبح تا شب تو یه لیوان چایی میخورم. گاهیم اونقد جوگیر میشم که کل ظرفارو با وایتکس میشورم.
بنظرتون اسم این ویژگی چیه؟
♥ یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۹ ساعت 21:39 توسط تنهاترین معلم
خیلی حالم گرفتس. یه مدتی بود دخترم لج کرده بود تو خونه خودمون جیش میکرد مهمونی جیش نمیکرد بهش گفتم اگه تو خونه جیش نکنی برات دوچرخه میخرم اینم از اون روزی که از مشهد اومدیم دیگه تو خونه جیش نکرده رفتیم قیمت گرفتیم دوچرخه های در حد نو هم پونصد به بالاس.
تو این اوضاع که ماشینش دو تومن رو دستمون خرج انداخته اصلا نمیشه به خرید همچین دوچرخه ای فک کرد.
من دویست و پنجاه پس انداز داشتم گفتم با همون میشه خرید یه دست دو تمیز. امروز به این نتیجه رسیدم نمیشه.
خیلی ناراحتم. خداکنه پولش یه جوری جورشه پیش این بچه شرمنده نشیم.
♥ شنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۹ ساعت 2:47 توسط تنهاترین معلم
امروز پست یکی از دوستام منو یاد یه اردوی سخت انداخت سخت اما شیرین.تو مرکز هلال احمر تهران
یادم میاد چقد روزای سختو با خنده رد کردم و همش خاطره شد.
کار سخت پیش میرفت چون تعدادمون کم بود و کار واقعا بزرگ بود یه نقش برجسته ی دو در سه فک کنم.
یادمه اونجا با معنی واقعی سریش آشنا شدم. چقد کار با این ماده سخته. ینی واقعا روزای سختی بود. ولی من همچنان نیشم باز بود. دست خودم نیست.
یادمه یه روز صندلی دوست صمیمیمو ازین چرخشیا بود باز کردم که هم نشست بیفته این از چای خوردن برگشت نشست کارشو کرد نیفتاد. من یادم رفته بود یه دقیقه جاش نشستم نقش زمین شدم. ملت مردن از خنده.
یه بارم پام گیر کرد اتو خورد تو سرش جای اینکه ببینه سرش چی شده دنبال من میکرد لهم کنه. یادش بخیر.
دکترایی که اونجا کار میکردن مرده بودن از دست ما.
یادمه اون روزا یکی یکی بچه ها انصراف میدادن میرفتن.
من بعد دوهفته مامان زنگ زد دلمون تنگ شده هرکار کردم نذاشتن برم. از من جای دلقک استفاده میشد
هیچی دیگه نرفتم.
اخرش بعد سه هفته برگشتیم چون تعطیلات بین دو ترم تموم شده بود مجبور شدیم بریم دانشگاه بازم خونه نرفتیم اخر هفته میخواستیم بریم خونه خبر دادن رییس هلال احمر برا تشکر از گروه دعوت کرده برا اینکه بچه ها از درس نیفتن بلیط رفت و برگشت هواپیما گرفته بود.
من زنگ زدم مامان مامان گفت دلم تنگ شده بیا خونه نمیخواد بری. من نرفتم
اخه دلش تنگ شده بود.
بدترش این بود که رییس هلال احمر به بچه هایی که نرفتن چون احترام به حرفش نذاشتن جایزشونو نداد. بچه هایی که رفته بودن یه تبلت با یه یادگاری گرفته بودن
هدیه ش به درک من تا حالا با هواپیما جایی نرفته بودم خیلی دوست داشتم برم
♥ پنجشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۹ ساعت 17:56 توسط تنهاترین معلم
خدایا از دست این دختر گیر داده بلندش کنم تو قابلمه غذا رو ببینه بلندش کردم در قرمه سبزیو باز کردم تا دیده میگه بههه گوشت.
دیروز یه روز لذت بخش بود چون کل اشپزخونه رو ریختم بیرون کفشو بعد یه سال شستم خیلی وقت بود دلم میخواست این کارو بکنم. تازه اون موشه که روز مهمونی پیداش شد و کل زندگیو ریختم بیرون نبود زیر کابینت سم خورده بود مرده بود خشک شده بود
ولی خب خیالم راحت شد پیدا شد.
دو روز بود علاف اشپزخونه بودم امروز دیگه تموم شد همه کابینتارو تمیز کردم برق میزنه. به به. 
♥ پنجشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۹ ساعت 14:17 توسط تنهاترین معلم
عجیبه اونی که ازدواج نکرده در ارزوی وصاله مخصوصا که هرچه سن بالاتر میره این مسیر به ارزو تبدیل میشه.
اونی که ازدواج کرده همش به مشکلاتش فکر میکنه و از زندگی لذت نمیبره.
اونی که بچه داره غر میزنه اونی که نداره غصه میخوره.
یاد بگیریم هرجا هستیم هر مدل زندگی و با هر شرایطی که داریم از زندگیمون لذت ببریم.
یاد بگیریم عزیزانمونو با اسمشون صدا نزنیم حداقل یه جون یه ناز یه عزیز تنگش ببندیم.
یاد بگیریم زندگی همین ثانیه هایی که داریم راحت از کنارش میگذریم.
شعار نمیدم من از روز اول زندگی اقامونو با اسم کوچیک صدا نزدم طول کشید ولی اونم یاد گرفت.
یادتون باشه هیچ کس جواب عزیزمو با فحش نمیده.
امیدوارم شاد و سلامت و مهربون باشید.
این روزا ادما بیشتر از هرچیزی به لبخند ما نیاز دارن.
پانوشت: لطفا کسی رو این پست حسادت نکنه. من یه زن غرغروی با ادبم همین. پس الکی زنتونو مقایسه نکنین خودتونو اصلاح کنین.
♥ پنجشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۹ ساعت 0:25 توسط تنهاترین معلم
راستی سالروز درگذشت مریم میرزاخانی ریاضی دان برجسته و برنده ی مدال فیلدز تسلیت.
هیچوقت خوشحالی اون روزی که شنیدم برای اولین بار یه خانم مدال فیلدزو گرفته یادم نمیره.
و اون روز باور نمیکردم که اینقد زود از دستش بدیم.
روحش شاد و یادش گرامی.
پانوشت: مدال فیلز جایزهای است که هر چهار سال یک بار به ابتکار ریاضیدان کانادایی جان چارلز فیلدز در جریان کنگرهٔ اتحادیه جهانی ریاضیات به ریاضیدانان جوان (کمتر از چهل سال) که کار ارزندهای در ریاضی انجام داده باشند، داده میشود.
♥ سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۹ ساعت 19:56 توسط تنهاترین معلم
خدایا از دست این ملت.
خانم مریم خانم که من نمیدونم کی هستی هربارم نظر میدی هر قالبی دارم میگی برام به ایمیلم بفرست.
بعد میگی چرا زنگ نمیزنی.
بابا اشتباه گرفتی من نه شمارتو دارم نه ایمیلتو جواب میدی.
نه وبلاگی میدی که قالب وبلاگمو میخوای.
این اخرین باره که ازت میخوام یه ادرس درست بدی وگرنه برای همیشه ندیدت میگیرم.
در ضمن مگه یه ادم چند بار به دنیا میاد که مدام میگی تولدمه؟؟
♥ سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۹ ساعت 19:20 توسط تنهاترین معلم
من موندم چرا برادرشوهر من باید خواهر منو تو اینستا دنبال کنه که هیچ نظرم بده!!!!بعد جاری من به من میگه چقد خواهرت خودشیفتس. همش عکس خودشو میذاره.
بابا اون دوست داره عکس خودش شوهرتو برا چی باید خواهر منو دنبال کنه؟
اصلا خواهر من چرا باید تورو تایید کنه. من نمیفهمم.
من که اینستا ندارم ولی قطعا اگه داشتم هرخری درخواست میداد تایید نمیزدم.
نکنین خب با احساسات دیگران بازی نکنین.
یکی وقت میذاره به خودش میرسه یکی وقت میذاره به خونش میرسه یکی وقت میذاره به تربیت بچش میرسه چرا مقایسه میکنین زنتونو با بقیه؟
چیزای خوب ادمارو ببینین و برا نداشته هاشون ازارشون ندین.
جاری من اصلا ادم گیری نیس حتمی یه تیکه ای شوهرش بهش انداخته که رو دلش سنگینی کرده اینطوری خودشو تخلیه کرده.
♥ سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۹ ساعت 19:8 توسط تنهاترین معلم
وای خدایا هروقت کار دارم همون موقع خوابم میاد الان کارامو کردمو ساعت پنج شاگرد دارم یه جورایی نشسته داره خوابم میبره
♥ سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۹ ساعت 16:52 توسط تنهاترین معلم
گنگم...
نمیدونم قراره چی بشه...
نمیدونم معلم میشم یا این ارزو رو به گور میبرم...
نمیدونم ایندمون چی میشه
ولی بازم به رحمت تو ایمان دارم
♥ سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۹ ساعت 0:46 توسط تنهاترین معلم
برای اولین بار دیدم داداشم که جونش برا مامانم در میرفت به مامانم فحش داد.
واقعا چقدر زن میتونه موثر باشه رو رفتار یه مرد.
من به شوهرم یاد میدم قدردان مادرش باشه حتی اگه حرفشون زوره دم نزنه و بپذیره و رفتارهای زنداداشم باعث شد داداشم به مامانم جلوی من که خواهرشم فحش بده.
هیچ وقت با زنداداشم بد نبودم همیشه سعی کردیم بهش احترام بذاریمو دوسش داشته باشیم ولی داداشم دیشب گفت زنداداشت این همه برا شما گذاشته شما براش چکار کردین.
واقعا مونده بودم چی بگم.
از بچگیم یادمه هربار زنداداشم کار داشت مامان مارو میفرستاد کمک یادمه یه اثاث کشیش مردم از بس خم شدم تا وسایلشو بالای حمومش بچینم.
یه بار اثاث کشی من یادش نیومد بیاد کمک. من ندید گرفتم.
ولی حرفش خیلی دلمو رنجوند. از اون بدتر فحش دادن به مادری بود که از جونش واسه ما مایه گذاشته بود.
نمیدونم همیشه اسم خواهرشوهر بد در رفته ولی من به شخصه واقعا با زنداداشم ساختم یه بارم حتی اخم بهش نکردم یه بار نه بهش نگفتم یه بار بی احترامی بهش نکردم دیگه چی میخواسته.
نمیدونم ولی واقعا دلم برا مامانم سوخت با همچین عروسی.
کارایی که مادرشوهر من میکنه و من میگم مادره از رو دلسوزی میگه میگذرم اگه با این انجام میدادن که خودشو میکشت.
یادمه تو ماهای اخر بارداریم مهمون داشت ازم خواست پیراشکی درست کنم خودشم با دخترش رفت خرید.
من انجام دادم و خم به ابروم نیاوردم.
ولی زنداداش من خونه مامانم هیچ کار نمیکنه ما دخترا هرکار بکنیم اون نصفشو انجام میده.
خیلی داغونم. نمیدونم باید چکار کنم یا ببینمش چه برخوردی بکنم.
تو این بیست سال که عروس ماست ما هیچ وقت برخورد بدی نداشتیم.
♥ دوشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۹ ساعت 13:22 توسط تنهاترین معلم
بلاخره از مشهد برگشتم متاسفانه دوتا اتفاق بد افتاده بود.
یکی اینکه زن عموی مامانم به خاطر کرونا فوت کرد و چون پسرش نروژ بود از شب جمعه تا امروز صبر کردن و امروز خاکسپاری کردن بدترش اینکه جنازه کروناییو با پول تو یه قطعه معمولی بهشت رضا خاک کردن باورتون میشه.
فقط به این خاطر که کنار مادرش باشه.
تازه بدترترش اینکه مامان بابای منم مراسم خاکسپاریش بودن.
خبر بد دوم هم اینکه داداشم که گفتم تولد نیومد کاشف به عمل اومد صابخونه شون کرونا گرفته و بخش مراقبت های ویژه اس اینام چون با اونا در ارتباط بودن دو هفته بیرون نرفتن حتی داداشم اون پیرزنو رو تخت امبولانس گذاشته و خیلی بهم ریخته بود.
امیدوارم چیزیشون نشه.
خلاصه که خیلی داغون بود. خداروشکر که برگشتیم.
♥ یکشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۹ ساعت 18:16 توسط تنهاترین معلم
بچه تر که بودم وقتی تاریخ میخوندم میگفتم خدایا این تاریخ چه جوری این همه بلا سرشون اومده دووم اوردن چرا ما هیچ اتفاقی برامون نمیفته که تو تاریخ ثبت بشه.
الان تقریبا هرروزه مون تاریخه....
♥ یکشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۹ ساعت 18:10 توسط تنهاترین معلم
عاشق این ادم خونسردم.
امروز کار اداری داشته مشهد عصرم باید برگردیم صبح تا ساعت ده خوابیده بعدم بیدارشده تلویزیون فیلم وال ای رو نشون میداد نشست تا تهش نگاه کرد بعد تازه بلند شده حاضر شدن نیم ساعتم حاضر شدنش طول کشید ساعت دوازده بود از خونه زد بیرون. ینی معرکه اس به خدا.
اونوقت من صبح کار داشته باشم شب خوابم نمیبره اگرم ببره اذون صبح بیدارم
اخه این همه تفاوت از کجا میاد؟؟؟
♥ یکشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۹ ساعت 11:15 توسط تنهاترین معلم
دیشب تولد خواهرزادم بود ولی من نبودم به لطف شوهرم که مارو اورد خونه مامانش یه شهر دیگه اونم به بهونه ی درو زمیناش. خیلی دلم گرفت وقتی دیدم ماشین این کارو انجام میده و حضور ما ضرورتی نداشته. ولی چه فایده تولد که گذشت...
♥ شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۹ ساعت 15:1 توسط تنهاترین معلم
بلاخره اومدیم مشهد خونه بابام تولدشو گرفتیم البته فقط خواهرام بودن که همیشه دور همیم و داداشم نیومد. دور از تصور نبود.
خداروشکر طرف خودم همه هدیه دادن و کسی پول نداد و کلی دخترم ذوق کرد.
چون تولد قبلش همه پول داده بودن اصلا نمیفهمید که کادو یعنی چی.
مخصوصا که مامانم یه ماشین داد و کلی ذوق کرد دخترم.
♥ جمعه بیستم تیر ۱۳۹۹ ساعت 15:53 توسط تنهاترین معلم
خدایا شکر که دوستام در دو حالت یادم میکنن
دلشون تنگ شده
مشکلی براشون پیش اومده
♥ چهارشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۹ ساعت 13:15 توسط تنهاترین معلم
یادم میاد یه زمانی داداشم تصادف کرده بود رفته بود تو کما.
اون موقعا من دبستان بودم حدود سه ماه تو کما بود و این سه ماه به ما سه سال گذشت.
من گاهی با خدا حرف میزدم میگفتم خدایا میشه یه روزی دوباره کل خونواده دور هم جمع شیم و بخندیم؟
ولی شد و ازون روزای سخت الان فقط یه خاطره مونده.
یه خاطره که هروقت کم میارم یادش میفتمو میگم این نیز بگذرد...
میدونم شرایط خیلی سخته خیلیا بهذمرز افسردگی و پرخاشگری نزدیک شدن اما خب سعی کتین تو خونه شما نقطه قوت باشین. شما حال بقیه رو خوب کنین.
این روزا هم میگذره و فقط قوی ها سالم میمونن.
کم نیارین تاریخ نشون داده هر بیماری ای هرچند سخت میگذره.
ما داریم تاریخو مینویسیم.
این روزا بیشتر از هروقت دیگه ای حالم خوبه.
و دلم به خدای بالای سرم قرص. 
♥ چهارشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۹ ساعت 11:17 توسط تنهاترین معلم
به نظر شما این نظریه درسته که مردا برا کسی که دوسش دارن خرج میکنن؟؟؟
لطفا با دلیل جواب بدین.
به خاطر دوست جونم نظرات این پست تایید میشه

♥ سه شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۹ ساعت 11:18 توسط تنهاترین معلم
امروز صبح ساعت یازده با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم اولش فکر کردم مامانمه و گفتم بعد بهش زنگ میزنم ولی پیامک بعدش توجهمو جلب کرد.
مدیریت مدرسه امام حسین بود بلاخره زنگ زد و گفت برم مدرسه.
از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم.
سریع تاکسی گرفتم رفتم. گویا یکی از معلماشون چون بچه کوچیک داره بخاطر کرونا و اینکه مهد نذارش نمیخواد بیاد.
خلاصه گفتن خبر قطعیشو نداده ولی اگه اون نیاد منو میگیرن و گفت رزوممو ببرم براشون.
اولش خوشحال شدم ولی وقتی فهمیدم باید پایه ی نهم درس بدم کمی غمگین شدم اخه همش هندسه اس. حال آدم بهم میخوره. خلاصه که هنوز مدارکمو نبردم و هنوز روهوام ولی یه حس عجیبی دارم.
نمیدونم برا دخترم پرستار بگیرم یا بذارمش مهد.
نمیدونم خیلی گیجم.
خدایا مث همیشه به تو میسپارم.
♥ دوشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۹ ساعت 17:8 توسط تنهاترین معلم
دوستان عزیز.
به دلیل نداشتن نت تا اطلاع ثانوی نیستم.
نگرانم نشین.
نه کرونا گرفتم نه افسردگی سور و مور گنده همینجام
♥ یکشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۹ ساعت 12:26 توسط تنهاترین معلم
امروز یه نفرو بخاطر گفتن عزیزم ناراحت کردم.
کلا من مریضم.
بعدشم توضیح دادمو معذرت خواهی کردم ولی اون اصل حرف منو نفهمید و ناراحت موند...
کلا روز مفیدی نبود...
مخصوصا که دخترم موقع اشپزی اویزونم بود و یه ریز جیغ میزد با مهمونا دعواش شده بود و عصبیم کرد زدمش
خیلی عذاب وجدان دارم. خیلی تلاش کردم ساکتش کنم نشد.
حالم بده. یکی بیاد منو بزنه اروم شم
♥ جمعه سیزدهم تیر ۱۳۹۹ ساعت 21:4 توسط تنهاترین معلم
امروز یه روز فوق العاده بود.
یه تجربه ی جالب از سد.
امروز رفتیم ماهیگیری.
خیلی خوش گذشت. جاتون خالی.
اقامون بهم یاد داد چه جوری ماهی بگیرم من تونستم سه تا ماهی به تنهایی بگیرم واقعا لذت بخش بود.
هیچ وقت فکرشم نمیکردم اینکارو یاد بگیرم.
پانوشت: دیشب اینقد خسته بودم یادم رفت بگم همکار اقامون اومد و مارو برد یه جزیره که توش فقط مرغای دریایی بودن البته با رفتن ما خودشون رفتن فقط تخم و جوجه هاشون موندن خیلی قشنگ بود الان عکس جوجه شونو میذارم ببینین.تخمشم دقیقا همین شکلی بود خیلی جالب بود.

♥ جمعه سیزدهم تیر ۱۳۹۹ ساعت 0:42 توسط تنهاترین معلم
بلاخره به این نتیجه رسیدم نرم مشهد سلامتی خانوادم از هرچیزی مهمتره
♥ چهارشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۹ ساعت 23:11 توسط تنهاترین معلم
نمیدونم چه کنم برم مشهد نرم مشهد تولد بگیرم نگیرم.
اگه نریم مشهد این دوتا همین جور اویزون منن و رو اعصاب اگه برم نگران کرونا و وضعیت قرمز مشهد.
نمیدونم همین جور موندم.
قصد داشتم یه کیک بگیرم فقط برا مامان و خانوادم اما الان خواهر کوچیکم میگه حال مامانم خوب نیس نمیدونم چه کنم.
میخواستم برم یه هفته مشهد یکم از هم دور باشیم تنشا کم شه.
خدایا درست کن مث همیشه.
دلم فقط به تو قرصه.
♥ چهارشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۹ ساعت 17:36 توسط تنهاترین معلم
از روز تولد پسرای برادرشوهرام موندن امروز گیر دادن بریم شنا کنن من دلم به رفتن نبود به زور بردنم چون کلاس داشتم دوست نداشتم خودمو خسته کنم رفتیم ساعت دو و نیم برگشتیم بماند که اونجا چقد اذیت شدم و افتاب با دستام چه کرد.
برگشتیم هنوز نرسیدن گفت تو ناهارتو بذار من برم گاز بزنم بیام دو ساعتو نیم بعد اومدن انگار نه انگار که من کلاس دارم.
بعدم که من عصبانیم میگه حالا چی شده اومدیم دیگه.
یعنی دلم میخواست خفش کنم.
میدونه چقد انتظار ازارم میده بعدم بهش میگم هرکی جای من بود صدباره جدا شده بود میگه راه باز جاده دراز الانم دیر نشده.
منم برا اینکه حرصشو دربیارم دوباره بازی حکمو جلوش انجام دادم. انچنان گوشمو کشید داره میسوزه باورم نمیشه گوشمو کشیده.
اصلا سابقه نداره اینکارو بکنه.
دلم میخواست گریه کنم روم نشد
♥ سه شنبه دهم تیر ۱۳۹۹ ساعت 23:35 توسط تنهاترین معلم
خیال
... جان خیال می کنم از تو تا خیال من یک دیوار است. یک دیوار به بلندی دیوار چین... خیلی دور هستی برای من... آنقدر دور که می شود میان نوشته هایت ، در دل واژه هایت گم شد که چند روزی کسی نتواند پیدایم کند...
آن قدر می شود لابه لای کامنت هات حرف زد که دنیا تمام شود...
بعضی روزها هست که آدم پشت چندتا کامنت بغض می کند...
امروز بود که اینطور شد برای من... پشت کامنت ازدواج ت بغض کردم...
♥ سه شنبه دهم تیر ۱۳۹۹ ساعت 4:14 توسط تنهاترین معلم