خجالت

ذهنم پر از صدا و قلبم پر از درده. 

امشب مث مادری که بچش جلوی مردم کار زشتی کرده باشه از خجالت مردم.

برای عیدی خواهرم که تو عقده خانواده شوهرش همراه عیدی یه گوسفند آورده بودن و طبقه بالا کشتن و تیکه تیکه کردنش.

شوهر شکمو من رفته بالا جلو پدرشوهر خواهرم دمبلان گوسفندو به سیخ کشیده که بخوره😭

از خجالت مردم.

کاش میمردمو نمیومدم مهمونیش

آبرو برام نموند. 

از خجالت شام نخوردم.

هروقت میام خونه بابام یه کاری میکنه من خجالت بکشم.

♥ چهارشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۱ ساعت 1:36 توسط تنهاترین معلم

بالا و پایین

چه زندگی عجببه چقدررر بالا وپایین داره انقد رفتم بالا و اومدم پایین که دیگه نه از به اوج رسیدن لذت میبرم نه از پایین اومدن نگران و ناراحت میشم.

خدایا عاقبتمونو بخیر کن

♥ سه شنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۱ ساعت 19:2 توسط تنهاترین معلم

خسته

خسته ام

خیلی خسته

مث یه یخ فروش که یخاشو تا غروب نفروخته.

مث یه آدم که ماشینش تو جاده ای که کسی رد نمیشه بنزین تموم کرده.

مث...

مث...

خدایا کربلا مگه هرکی به هرکیه.

اگه طلبیدیش یه چیزی توش دیدی پس کمکش کن سربلند بیرون بیاد.

کمکش کن شرمنده زن و بچه هاش نشه.

کمکش کن خدا.

من که جز تو کسیو ندارم. 

♥ دوشنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۱ ساعت 3:57 توسط تنهاترین معلم